تبليغاتX
تبليغات X

مناظره شیعه وسنی
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

متاسفانه این چند وقت خیلی سرم شلوغه و اصلا وقت نمی کنم به وبلاگ سر بزنم.انصافا جا داره یه خسته نباشید مشتی به جواد گلم بگم که ماشا الله یه تنه همه رو حریفه !!!!!

اما برای اینکه وبلاگ خیلی بی رونق نباشه یه مطلب کوتاه رو می فرستم تا یکی از آثار به یادماندنی آقایونه اهل سنتو ببینید بعد خودتون قضاوت کنید.

 

حدثنا ابن حميد، قال: حدثنا سلمه، قال: حدثنى محمد بن إسحاق، عن عبد الغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبد الله ابن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، عن عبد الله بن عباس، عن على بن ابى طالب، قال: لما نزلت هذه الآية على رسول الله ص: «و انذر عشيرتك الأقربين»، دعانى رسول الله ص فقال لي: يا على، ان الله أمرني ان انذر عشيرتي الأقربين، فضقت بذلك ذرعا، و عرفت انى متى اباديهم بهذا الأمر ارى منهم ما اكره، فصمت عليه حتى جاءني جبرئيل فقال: يا محمد، انك الا تفعل ما تؤمر به يعذبك ربك، فاصنع لنا صاعا من طعام، و اجعل عليه رحل شاه، و املا لنا عسا من لبن، ثم اجمع لي بنى عبد المطلب حتى اكلمهم، و ابلغهم ما امرت به، ففعلت ما أمرني به ثم دعوتهم له، و هم يومئذ اربعون رجلا، يزيدون رجلا او ينقصونه، فيهم أعمامه: ابو طالب و حمزه و العباس و ابو لهب، فلما اجتمعوا اليه دعانى بالطعام الذى صنعت لهم، فجئت به، فلما وضعته تناول رسول الله ص حذيه من اللحم، فشقها باسنانه، ثم ألقاها في نواحي الصحفة ثم قال: خذوا بسم الله، فأكل القوم حتى ما لهم بشي‏ء حاجه و ما ارى الا موضع ايديهم، و ايم الله الذى نفس على بيده، و ان كان الرجل الواحد منهم ليأكل ما قدمت لجميعهم ثم قال: اسق القوم، فجئتهم بذلك العس، فشربوا منه حتى رووا منه جميعا، و ايم الله ان كان الرجل الواحد منهم ليشرب مثله، فلما اراد رسول الله ص ان يكلمهم بدره ابو لهب الى الكلام، فقال: لهدما سحركم صاحبكم! فتفرق القوم و لم يكلمهم رسول الله ص، فقال: الغد يا على، ان هذا الرجل سبقني الى ما قد سمعت من القول، فتفرق القوم قبل ان اكلمهم، فعد لنا من الطعام بمثل ما صنعت، ثم اجمعهم الى.

قال: ففعلت، ثم جمعتهم ثم دعانى بالطعام فقربته لهم، ففعل كما فعل بالأمس، فأكلوا حتى ما لهم بشي‏ء حاجه ثم قال: اسقهم، فجئتهم بذلك العس، فشربوا حتى رووا منه جميعا، ثم تكلم رسول الله ص، فقال: يا بنى عبد المطلب، انى و الله ما اعلم شابا في العرب جاء قومه‏ بافضل مما قد جئتكم به، انى قد جئتكم بخير الدنيا و الآخرة، و قد أمرني الله تعالى ان ادعوكم اليه، فأيكم يؤازرنى على هذا الأمر على ان يكون أخي و وصيي و خليفتي فيكم؟ قال: فاحجم القوم عنها جميعا، و قلت: و انى لاحدثهم سنا، و أرمصهم عينا، و اعظمهم بطنا، و أحمشهم ساقا، انا يا نبى الله، أكون وزيرك عليه فاخذ برقبتي، ثم قال: ان هذا أخي و وصى و خليفتي فيكم، فاسمعوا له و أطيعوا قال: فقام القوم يضحكون، و يقولون لأبي طالب: قد امرك ان تسمع لابنك و تطيع.

تاريخ الامم و الملوك (للطبري): ‏2/320

الكامل(لابن اثير):2/63

 حدثنا ابن حميد قال: ثنا سلمة، قال: ثني محمد بن إسحاق، عن عبد الغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، عن عبد الله بن عباس، عن علي بن أبي طالب: لما نزلت هذه الآية على رسول الله صلى الله عليه و سلم وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ دعاني رسول الله صلى الله عليه و سلم، فقال لي:" يا علي، إن الله أمرني أن أنذر عشيرتي الأقربين"، قال:" فضقت بذلك ذرعا، و عرفت أنى متى ما أنادهم بهذا الأمر أر منهم ما أكره، فصمت حتى جاء جبرائيل، فقال: يا محمد، إنك إلا تفعل ما تؤمر به يعذبك ربك.

فاصنع لنا صاعا من طعام، و اجعل عليه رجل شاة، و املأ لنا عسا من لبن، ثم اجمع لي بني عبد المطلب، حتى أكلمهم، و أبلغهم ما أمرت به"، ففعلت ما أمرني به، ثم دعوتهم له، و هم يومئذ أربعون رجلا، يزيدون رجلا أو ينقصونه، فيهم أعمامه: أبو طالب، و حمزة، و العباس، و أبو لهب فلما اجتمعوا إليه دعاني بالطعام الذي صنعت لهم، فجئت به. فلما وضعته تناول رسول الله صلى الله عليه و سلم حذية من اللحم، فشقها بأسنانه، ثم ألقاها في نواحي الصحفة، قال:" خذوا باسم الله"، فأكل القوم حتى ما لهم بشي‏ء حاجة، و ما أرى إلا مواضع أيديهم و أيم الله الذي نفس علي بيده إن كان الرجل الواحد ليأكل ما قدمت لجميعهم، ثم قال:" اسق الناس"، فجئتهم بذلك العس، فشربوا حتى رووا منه جميعا، و أيم الله إن كان الرجل الواحد منهم ليشرب مثله فلما أراد رسول الله صلى الله عليه و سلم أن يكلمهم، بدره أبو لهب إلى الكلام، فقال: لهدما سحركم به صاحبكم، فتفرق القوم و لم يكلمهم رسول الله صلى الله عليه و سلم، فقال:" الغد يا علي، إن هذا الرجل قد سبقني إلى ما قد سمعت من القول، فتفرق القوم قبل أن أكلمهم، فأعد لنا من الطعام مثل الذي صنعت، ثم اجمعهم لي"، قال: ففعلت ثم جمعتهم، ثم دعاني بالطعام، فقربته لهم، ففعل كما فعل بالأمس، فأكلوا حتى ما لهم بشي‏ء حاجة، قال:" اسقهم"، فجئتهم بذلك العس فشربوا حتى رووا منه جميعا، ثم تكلم رسول الله صلى الله عليه و سلم، فقال:" يا بني عبد المطلب، إني و الله ما أعلم شابا في العرب جاء قومه بأفضل مما جئتكم به، إني قد جئتكم بخير الدنيا و الآخرة، و قد أمرني الله أن أدعوكم إليه، فأيكم يؤازرني على هذا الأمر، على أن يكون أخي" و كذا و كذا؟ قال: فأحجم القوم عنها جميعا، و قلت و إني لأحدثهم سنا، و أرمصهم عينا، و أعظمهم بطنا، و أخمشهم ساقا. أنا يا نبي الله أكون وزيرك، فأخذ برقبتي، ثم قال:" إن هذا أخي" و كذا و كذا،" فاسمعوا له و أطيعوا"، قال: فقام القوم يضحكون، و يقولون لأبي طالب: قد أمرك أن تسمع لابنك و تطيع.

جامع البيان في تفسير القرآن(للطبري):‏19/75

 

خدا وکیلیش هدف طبری از این کار چی بوده؟مگه غیر از اینه که هم داستان یکیه هم از یه طریق نقل شده؟

آقایونه اهل سنت لطفا بگید هدف از این کار چی بوده؟

 

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 23:8 |
بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از هر چیز از آقایی که اسم خودشون رو شیعه واقعی گذاشتن در خواست  می کنم این اسم رو عوض کنن چون هر کسی لایق این اسم نیست.

اما در مورد شبهاتی که وارد کرده بودید

شهادت به روایت اهل سنت

موضوع شهادت حضرت صدیقه (س) موضوعی نیست که صرفا به همان چند روز خلافت ابوبکر  و بحث فدک و ...مرتبط باشد. شاید اگر قصد بررسی ریشه ای این موضوع را داشته باشیم مجبور باشیم به روز  غدیر و جریان ترور پیامبر و موضوعاتی این چنین بازگردیم.

اما شاید برای شروع بهتر باشه که این موضوع رو از جریان سقیفه و به دست گرفتن خلافت توسط ابوبکر  دنبال کنیم.

عمر بن خطاب می گوید)) پس از آنکه خداوند پیغمبرش را بسوی خود فرا خواند از گزارش هایی که به ما رسید یکی این بود که علی و زبیر و همراهانش از ما بریده اند و در مقام با ما در خانه فاطمه گرد هم آمده اند ))

  (رجوع شود به مسند احمد 1/55 طبری 2/466 چاپ اروپا 1/1822 ابن اثیر 2/124 ابن کثیر5/246 شرح نحج البلاغه ابن ابی الحدید 1/123 تاریخ الخلفا سیوطی ص 45 سیره ابن هشام 4/338

متحصینین خانه فاطمه سلام الله علیها : 1/امیر المومنین 2/زبیر 3 /عباس ابن عبد المطلب 4/ عتبه بن ابی لهب  5/ سلمان فارسی 6/ ابوذر غفاری 7/عمار یاسر 8/ مقداد بن اسود 9/برا بن عازب 10/ ابی بن کعب 11/سعد ابن ابی وقاص 12/طلحه ابن  عبد اللهو گروهی از بنی هاشم و انصار

(رجوع شود به مدارک بالا + الریاض النضره 1/167 تاریخ الخمیس 1/188 ابن عبد ربه 3/64 تاریخ ابی الفدا 1/156 و...)

در این هنگام ابوبکر به عمر دستور داد او(علی) را گر چه به زور  نزد وی حاضر کند ! عمر فرمان برد  و...

(رجوع شود به الانساب الاشراف 1/587)

نام افراد مهاجم : عمر ابن خطاب ، خالد بن ولید، عبد الرحمن بن عوف ، ثابت ابن  قیس ابن شماس ، زیاد بن لبید ، محمد بن سلمه،زید ابن ثابت، سلمه بن سلامه ابن وقش ،سلمه ابن اسلم ،اسید ابن حضیر

(رجوع شود به طبری 2/443،444 ابوبکر جوهری بنا به روایت ابن ابی الحدید 2/130-134 و 2/19 )

حمله به خانه حضرت

...عمر در اجرای فرمان ابوبکر در حالیکه شعله ای از آتش در دست داشت تصمیم داشت خانه را به آتش بکشد .چون فاطمه به پشت در آمد به عمر فرمود))ای پسر خطاب !آمده ای خانه ما را به آتش بکشی؟))عمر پاسخ داد :آری !مگر اینکه با امت همراه شوید.(و با ابوبکر بیعت کنید)

(رجوع شود به العقد الفرید ،ابن عبد ربه 3/64 تاریخ ابو الفدا1/156)

عمر به حضرت زهرا (س) گفت : هیچ کس بیشترنزد پدرت محبوبتر از تو نبود ولکن این مرا منع نمی کند چنان که این گروه نزد تو جمع شوند ، فرمان دهم خانه را بر تو آتش زنند

(رجوع شود به کنز العمال 3/140)

و عمر آتش می افروزد!

فدعا بالحطب

(رجوع شود به الامامه والسیاسه1/12)

فجا عمر و معه فتیله

(رجوع شود به الانساب الاشرف 1/586)

فاقبل عمر بشی من نار

(رجوع شود به المختصر فی اخبار البشر 1/156)

عمر سوگند می خورد:

والله !لاحرقنّ علیکم او لتخرجنّ الی البیعه

(رجوع شود به تاریخ الامم والملوک 2/443)

فوجهوا الی منزله ، فهجموا علیه و احرقوا بابه و...

(رجوع شود به اثبات الوصیه منسوب به مسعودی  ص143)

با توجه به این مطالب خیلی عجیبه که کسی این جوری منکر همه چیز بشه ...

اما برای ادامه بحث اسناد خودتون در باره ازدواج ام کلثوم با عمر و همچنین گسترش اسلام توسط عمر و ابوبکر را نقل کنید تا بحث را ادامه بدیم

 

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 16:3 |

اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذ بالله ان يحضرون ان الله هو السميع العليم .

بسم الله الرحمن الرحيم

جواد عليخاني هستم .

بريم ببينيم جواب آقا عبدالله رو چه جوري مي شه داد ؟

اولين مطلب ايشون تو نقد جوابيه من مبحث اجتهاد بود كه ايشون اين مبحث رو در مقابل بحث نياز امت به علم امام گذاشت و نتيجه گرفت كه مي خوام بگم نتيجه ايشون صد در صد غلط هستش .

 

ايشون نوشته :

آيا شما ميدانستيد مجتهد کسي است که نه تنها ميتواند احکام را از ميان کتاب الله و سنت رسول الله استخراج کند بلکه ميتواند عمل قياس را درمورد مسائل جديد انجام داده و براي مواردي که حتي کوچکترين اثري از آن در زمان رسول الله نبوده حکم دهد؟!

 

 

و من مي گم :

مي خوام منابعي رو كه خود شما نوشتي مورد نقد قرار بدم و در آخر نظر تشيع رو هم بيان كنم تا ببينيم كي با حق همراه هستش .

1- كتاب : طبق خود نص هيچ كس به حقيقت قرآن دسترسي پيدا نمي كنه . (لا يمسه الا المطهرون) قبلا در اين رابطه بحث كردم و گفتم كه ((لا))ي موجود تو اين فراز ((لا))ي نافيه هستش . از طرفي بازم طبق نقل قرآن تاويل كتاب رو فقط خدا و راسخين در علم مي دونن .

حالا اين وسط يه سري از آيات هستن كه ظاهرشون واسه ما حجته كه بهشون محكمات قرآن مي گيم . از طرفي اهل سنت معتقدن كه قرآن باطن نداره !!!!! با اين اوصاف دامنه استفاده از كتاب بدون در نظر گرفتن راسخين در علم و مطهرون و كساني كه عدل قرآن هستن و تاويل كننده هاي قرآن هستن خيلي خيلي كم مي شه .

 

2- سنت : خيلي جالبه !! امروز كساني داعيه پيروي از سنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم رو دارن كه پيشوايان و بزرگان اونا بيشترين مخالفت رو با سنت نبوي داشتن !!!!!!!!!!!!

اول اين مطلبو مي گم بعد ادامه حرفامو پي ميگيرم :

اهل سنت واقعي بي هيچ قيد و شرطي شيعيان هستن و بس . كساني كه حتي يك سنت نبوي رو زير پا نذاشتن و هميشه در مقام اطاعت از اون بزرگوار بودن .

حالا ادامه حرفم :

ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه نه تنها از نقل حديث از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم جلوگيري كردن بلكه سنتهايي رو كه طبق نص از ايشون به يادگار مونده بود رو منكر شدن و ترك كردن . اونوقت پيروان اونها امروز تو دنيا با نام اهل سنت شناخته مي شن !!!!!!!!! اينها همش از بازيهاي ناجوونمردونه دنيا هستش كه لقب كسي به ناحق به كس ديگه داده بشه و ...

از جمله اونها مي تونم به قضاياي ((ترك صدقه مؤلفة قلوبهم)) ((حرام كردن متعه به راي شخصي)) ((منع از نگارش وصيت)) و ((خوندن نماز مستحبي تراويح به جماعت)) اشاره كنم .

اينها بزرگان اهل سنت نبوي هستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما از طرفي اين جلوگيريها رو مي بينيم اما از يه طرف ديگه مي بينيم كه اين همه احاديث از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده . و حيرون مي مونيم كه بابا اگه از نقل حديث رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم جلوگيري كردن پس چرا اين همه حديث الان از ايشون موجوده و متوجه مي شيم اين مطلب اشاره مستقيم به جعل احاديث بعد از اون بزرگوار داره كه نمونه اون رو كم نديديم فقط درخواست كنين تا نمونه هايي از اين احاديث رو به اميد حق بيان كنم .

 

3- قياس : همونطور كه مشخصه شما نوشتي كه مهمترين منبع اهل كتاب و سنت هستش . حالا اگه بخوايم اعتراضات رو بي خيال شيم بايد از شما بپرسم طبق همين قرآن و سنت كه شما ادعاي پيروي اونها رو دارين چه مجوزي براي قياس كردن تو مسائل و احكام وجود داره ؟

بهترين حجت براي انجام تكاليف نص و قول و فعل و تقرير هستش حالا كجا آيه يا روايت يا انجام كار قياس توسط رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم داريم ؟

شايد بگيد كه حضرت نيازي به قياس نداشته اما اگه قياس يه كار تاييد شده اي از طرف خدا و رسول صلي الله عليه و آله و سلم بود بايد ايشون واسه ما بيان مي كردن كه :

چون بعد از من كسي ديگه نمي تونه تو مسائل ، اونا رو تفكيك كنه پس قياس كنين .

بايد به شما بگم قياس يه چيز من درآورديه كه ريشه تو ضعف اهل سنت در رابطه با مقوله امامت و علم امامت داره .

قياس نشون از ضعف فقه اهل سنت داره . قياس نشون مي ده مجتهدين اهل سنت چون دستشون به جايي بند نبود خودشون واسه خودشون دستگيره درست كردن . قياس به ما ميگه كه هيچ چي بلد نيستم .

اصلا با عقل سازگار نيست كه يه نفر بره قياس كنه با توجه به حكم يه مسئله ديگه واسه يه مسئله ديگه حكم بتراشه . مي تونم تا پس فردا واستون مثالايي بزنم كه خيلي شبيه هم هستن و تو اون موارد قياس كم مياره و كور مي زنه . اصلا مي شه بگين ريشه قياس كجاست ؟ و اين مساله از كجا سر و كله ش پيدا شده ؟

واقعا اگر اهل سنت منبع قابل اعتمادي داشتن چرا بايد مي رفتن سراغ قياس ؟

تو اين مورد نظر شيعه براينه كه :

ابتدا بايد ببينيم نص چي ميگه . بعد از نص بايد ديد حرف رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چيه ؟ بعد از ايشون بايد ديد كه حرف امامان معصوم عليهم السلام چيه ؟ همون كساني كه خدا اراده كرده كه هر گونه پليدي و بدي رو از اونها دور كنه و حرف اونها دقيقا حرف رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم هستش .

حالا مي شه فهميد كه گستره فقه شيعه تا چه اندازه هستش و به هيچ وجه نمي شه فقه اهل سنت رو با فقه شيعه مقايسه كرد .

تا اينجاي كار مسائل حله .

اما يه مشكل پيش مياد و اون هم مشكل غيبت خاتم اوصياء صلوات الله عليهم اجمعين هستش . تو زمان غيبت مجتهدين محل رجوع امت هستن . همونطور كه امام زمان عليه السلام فرمودن :

و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة احاديثنا

تو زمان غيبت اين مراجع عظام هستن كه طبق كتاب و سنت و گفتار ائمه شيعه عليهم السلام جواب مردم رو ميدن . اگر هم در رابطه با مسئله اي حديثي وارد نشده بود شيعه دو تا آيتم ديگه هم داره كه يكي عقله و ديگري اجماع . حالا اگه با همه اين اوصاف يه مجتهد خطا كرد اون وقته كه مي گن اگه مجتهد تو اجتهاد خطا كرد يه اجر و اگه خطا نكرد و درست عمل كرد دو اجر مي بره .

نه اينكه بره سراغ قياس مسائل و احكام با هم ديگه .

تو همين رابطه امام صادق عليه السلام با ابوحنيفه (يكي از هزاران شاگردش) يه مناظره دارن كه به راحتي آب خوردن اثبات مي كنن كه قياس يه چيز من درآورديه .

حضرت مي فرماين كه شنيدم طبق قياس حكم مي كني .

گفت بله همينطوره .

بعد حضرت عليه السلام براي اينكه اون به اشتباهش پي ببرونه! يه چند تا مثال زدن و فرمودن :

مني نجس تره يا بول ؟

جواب داد بول .

حضرت فرمود پس چرا براي بول طهارت گرفتن كافيه اما واسه مني بايد غسل كرد ؟

حضرت دوباره فرمودن ؟

مرد قوي تره يا زن ؟

گفت مرد .

فرمود پس چرا سهم ارث مرد دو برابر زنه ؟ اگه به قياس باشه بايد بگه چون زن ضعيف تره پس ارث بيشتري بايد ببره .

فرمود نماز مهمتره يا روزه ؟

گفت نماز .

حضرت فرمود پس چرا نماز از گردن زنان حائض ساقطه اما بايد قضاي روزه شونو بگيرن ؟

با همه اين تفاسير و اين توضيحات واضح احتمال مي دم كه در رابطه با اين مساله اشكالاتي از جانب شما مطرح بشه . خودم مطرح نمي كنم و جواب نمي دم چون مي خوام مطلبم زياد طول و دراز نشه اما اگه از جانب شما مطرح شد اگه بلد بودم جواب مي دم .

پس اجتهاد به هيچ عنوان مساله امامت رو رد نمي كنه .

 

 

جواب قسمتي كه مربوط به اثبات علم اميرالمومنين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام با استفاده از آيه تطهير هستش رو فعلا نمي نويسم . چون در اين مورد حالا حالاها حرف دارم و مي خوام تو يه پست جداگونه بفرستمش تا اولا مطالب زياد نباشه ثانيا به طور مجزا روش فكر بشه .

فعلا مي رم سراغ اشكالات بعدي شما تا بعد ...

 

در رابطه با حديث ثقلين و حديث سفينه نوح .

شما يكي از دو حالت زير رو دارين :

1- خيلي خيلي متعصب هستي به طوري كه حرف جمهور علماي خودتون و تمام علماي شيعه رو قبول نداري

2- از سند اين دو حديث واقعا بي اطلاعي و بايد از شما پرسيد اگه حالت دوم واسه شما پيش اومده چرا بدون اطلاع به سند حديثي به اين محكمي مي خواي خدشه وارد كني . سنداشو داشته باش تا در حق به روي شما واز بشه و متوجه بشي كه كساني كه عدل قرآنن و مثل سفينه نوح هستن بايد پيروي بشن نه كساني كه مبرهنات اسلام رو هم نمي دونستن !!  :

حديث ثقلين :

اين حديث رو  33 يا 34 نفر از صحابه نقل كردن كه دونه دونه شونو محض اطلاع شما مي شمرم (به اميد خدا) :

1-     ابو ايوب انصاري

2-     ابوذر غفاري

3-     ابورافع غلام پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم

4-     ابو سعيد خدري

5-     ابو شريح خزاعي

6-     ابو قدامه انصاري

7-     ابوليلي انصاري

8-     ابوالهثيم بن تيهان

9-     ابوهريره

10- ام سلمه

11- ام هاني

12- انس بن مالك

13- براء بن عازب

14- جابربن عبدالله انصاري

15- جبير بن مطعم

16- حذيفة بن اسيد غفاري

17- حذيفة بن يمان

18- خزيمة بن ثابت ذوشهادتين

19- زيد بن ارقم

20- زيد بن ثابت

21- سعدبن ابي وقاص

22- سلمان فارسي (جيگر ايراني خودمون)

23- سهل بن سعد

24- ضمره اسلمي

25- طلحة بن عبدالله تميمي

26- عامربن ليلي

27- عبدالرحمن بن عوف

28- عبدالله بن حنطب

29- عبدالله بن عباس

30- عدي بن حاتم

31- عقبة بن عامر

32- (((((عمر بن خطاب))))) قابل توجه اهل سنت

33- عمروبن عاص

مراجعه كنين به :

صحيح مسلم 4/1874/ 36و37  سنن ترمذي 5/662/2786 و2788 سنن دارمي 2/889/3198  مستدرك علي الصحيحين 3/118/4577  خصائص امام اميرالمومنين عليه السلام للنسائي 150/79  تاريخ بغداد 8/442  طبقات الكبري 2/ 196  معجم صغير 1/131  معجم كبير 3/65 -67/2678-2681 و 2683 درالمنثور 2/60  كنزالعمال 1/172 باب الاعتصام بالكتاب و السنة  ينابيع الموده 1/95/126 مجمع الزوائد 9/257 اسدالغابه 3/136/2739 و 219/2907  صواعق محرقه 226  البدايه والنهايه 7/349  جامع الاصول 9/158  احقاق الحق 9/309-375 نفخات الازهار في خلاصه عبقات الانوار 2/88 و 227  الخصال 65/97 و 459 / 2 امالي الطوسي 1/255 و 2/490  كمال الدين 234-241  معاني الاخبار 90/3 امالي المفيد 46/6 امالي الصدوق 338/15 الارشاد 1/233 كفاية الاثر 92 و 128 و 137 و ... و ... و ...

ديگه اينكه صاحب عبقات ، از سخاوي تو ((استجلاب ارتقاء الغرف)) و سمهودي تو ((جواهر العقدين)) نقل كرده كه اين حديث رو بيشتر از 20 نفر از صحابه روايت كردن و خودش اسم 34 نفر رو نام مي بره كه مصادر و بزرگان اهل سنت اين حديث رو از اونها نقل كردن . مراجعه كنين به : نفخات الازهار : 2/87-236

توضيح در رابطه با اين حديث واقعا خيلي زياده و خدائيش اگه بخوام بنويسم بايد تو دو سه تا پست طول و دراز بنويسم تا شما بدونين كه سند اين حديث تا چه اندازه محكمه .

اين از حديث ثقلين و منبعش تو كتب اهل سنت و شيعيان.

 

و اما حديث سفينه نوح :

يكي از ويژگي هاي اين حديث اينه كه از زبون افراد مختلف و تو جاهاي مختلف نقل شده كه فقط آدرساشو ميدم :

مستدرك علي الصحيحين 3/163/4720  ينابيع الموده 1/94/5  و 1/76/12 و ايضا 3/359  تاريخ بغداد 12/91 از انس بن مالك  فرائد السمطين 1/37 و 2/242/516 از ابوسعيد خدري العمده 359/693 از ابوذر كنز العمال 12/95/34151  مناقب ابن مغازلي 132/173 از ابن عباس عوال اللآلي 4/85/59  صواعق محرقه 186  جامع الصغير سيوطي 2/533  حلية الاولياء 4/306  معجم صغير طبراني 2/22  جمال الاسبوع 251  شرح الاخبار 2/501/887  امالي طوسي 60/88 و 459/1026 و 773/1532  كمال الدين 239/59  احتجاج 1/361/58  كتاب سليم بن قيس 2/937 و 2/830 غرر الحكم 7893 و 7894  بشارة المصطفي 88  و 30 از بصير بن زيد بن ارطاة رجال كشي 1/115/52  مناقب ابن شهر آشوب 1/295  دعائم الاسلام 1/28  احقاق الحق 9/203نقل از ارجح المطالب عيون اخبار رضا 2/27/10  صحيفه امام رضا عليه السلام 57/76

 

حالا يه فكري واسه اين حرفت بكن :

و در جاي ديگر حرف از حديث ثقلين و سفينه ي نوح زديد که اين هم مانند شبهات گذشته تان تفسير کرديد و علم امام را از آن استخراج کرديد! که البته اين احاديث از لحاظ سنديت هم معتبر نيستند!
به نظر من بحث اين را براي بعد بگذاريم بهتر است.

 

 

اما در رابطه با آيه 32 سوره فاطر :

واقعا آقا عبدالله وقتي متون شما رو مي خونم با خودم مي گم كه بعيده از شما كه چنين اشكالي رو واسه اين آيه بتراشي .

تا قسمت اول اين آيه كه خداوند مي فرمايد كه يه سري از افراد رو از ميان بندگان گلچين كرديم و كتاب رو به اونا ارث داديم مشكلي نيست . مشكل شما سر تيكه دوم آيه هستش كه مي فرمايد اونا سه دسته هستن كساني كه به خودشون ظلم مي كنن و كساني كه راه ميانه در پيش گرفتن و سبقت گيرندگان در خيرها الي آخر .

اين سه دسته بندي براي ((الذين)) نيست بلكه براي ((عبادنا)) هستش . اگه خلاف اين رو در نظر بگيريم لازمه حرفمون اين ميشه كه بگيم خدا افراد گناهكار و ظالم به نفس رو گلچين كرده و و برگزيده و اونا رو با دو دسته ديگه يعني ميانه رو ها و سبقت گيرندگان در خير قاطي كرده و هيچ فرقي بين اين سه دسته قائل نشده .

و اگه دقيق تر نگاه كنيم مي بينيم كه اصلا جامعه اسلامي و امت به اين سه دسته تقسيم مي شن اگه قراره كه خدا طبق اين دسته بندي همه امت رو براي به ارث بردن كتاب انتخاب كرده باشه ديگه چرا فرموده اصطفينا . وقتي از يه مجموعه همه چيز رو انتخاب كني ديگه حرف گلچين كردن معني نمي ده چون شما خشك و تر و بد و خوب رو با هم انتخاب كردين . خواهشا رو حرفام فكر كنين و سريع موضع گيري نكنين اون چيزي كه از شخصيت شما تو ذهن من درست شده اينه كه شما خيلي منطقي هستين .

 

 

 

و اما قسمت بعدي كه مربوط به آيات 77 تا 79 سوره واقعه هستش .

قبلا در اين رابطه توضيح تقريبا مفصلي داده بودم و قرار هم بود كه اينو دوباره واسه خانم امة الله توضيح بدم .

بايد به عرض شما برسونم كه اين آيه عقيده شيعه رو اثبات مي كنه قرآن داراي باطن هستش چون مي فرمايد كه :

انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لا يمسه الالمطهرون

اولا اگه قرار بود كه منظور از قرآن كريم همين ورقه هايي باشه كه الان دست من و شماست پس جا نداشت كه خدا بفرماد : ((في كتاب مكنون)) چون اين اوراق به هيچ وجه مكنون و پنهان نيستن و منظور علم قرآن هستش كه اون علم رو جز خدا و راسخين در علم نمي دونن در ثاني ((لا)) در كلمه ((لا يمسه)) لاي نافيه هستش نه لاي ناهيه . در صورتي كه همه مي تونن بدون طهارت به قرآن دست بزنن . و اگه منظور خدا از اين آيه تنها وضو گرفتن بود معني با واقعيت جور در نمي اومد . در صورت درخواست شما ان شاء الله توضيح بيشتر هم مي دم .

حالا مطهرون كيا هستن . يه آيه واستون مي نويسم و راهنمائيتون مي كنم :

انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (33 احزاب) با توجه به اين آيه و همسنگ بودن قرآن و اهل بيت عليهم السلام تو حديث ثقلين فكر نكنم نقلي باقي مونده باشه . درسته ؟ البته اگه باقي هست فقط بفرمائيد .

 

 

 

و اما در رابطه با اهل الذكر

نمي دونم چرا شما تا به اين اندازه به آيات قرآن به صورت سطحي نگاه مي كنيد .

اولا قبل از اقامه دلايلم به من بگين كه آيا حرف من اشتباه بود ؟

تو قرآن قرآن و رسول الله هر دو با اسم ذكر به ما معرفي شدن مثلا :

درست آيه بعدي همين آيه 43 كه مبحث فاسئلوا اهل الذكر رو مطرح كرده يعني آيه 44 نحل مي فرمايد كه :

و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون (44 نحل)

يعني : و ما ذكر (قرآن) را براي تو فرو فرستاديم تا آنچه را بر كه مردم نازل شده است براي آنها بيان كني و شايد كه تفكر كنند .

دليل از اين محكمتر ؟ آيا ذكر تو اين آيه به قرينه آيه قبلي نيست ؟ يا شانسي اين طوري شده ؟

ديگه اينكه خداوند تو آيه 9 سوره حجر مي فرمايد :

انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون و آيا ديگه اي كه قرآن رو ذكر در نظر گرفتن .

ديگه اينكه تو آيه 11 سوره طلاق خداوند مي فرمايد :

قد انزل الله اليكم ذكرا رسولا يتلوا عليكم آيات الله (الي آخر آيه)

خداوند براي شما ذكري نازل كرده كه او پيامبري است كه آيات روشن خدا را براي شما تلاوت مي كند ...

 

آيا اين حرف من غلط بود كه اگر ذكر رو طبق اين دو آيه در نظر بگيريم اهل ذكر اهل بيت عليهم السلام هستن .

 

حالا مي خوام به شما بگم كه اصلا بايد اهل ذكر رو اهل بيت عليهم السلام در نظر گرفت .

خدا خطاب به مشركان مي فرمايد كه : فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون .

نكنه شما مي خواي بگي كه خدا فرموده اينا برن از سران اديان گذشته بپرسن ؟ اگه حرف شما اينه بايد بگم كه خيلي خيلي حرف غلطيه . چون :

قرآن مثل كتب آسماني قبلي مثل تورات و زبور صحف و انجيل و ... ذكر هستش . و اگه بخوايم در رابطه با دين يا يه كتاب آسماني تحقيق كنيم بايد از اهل اون دين و اون كتاب سوال كنيم چون با اطلاع ترين افراد نسبت به اون دين همون پيروان اون دين هستن . اين طوري ما يه تحقيق كامل داريم .

حالا به نظرشما درسته كه كسي كه بخواد بره در رابطه با اسلام تحقيقي بكنه بره مثلا از يهوديا بپرسه ؟

شايد شما بگي مي رن از يهوديا يا اديان قبلي نشانه هاي پيامبر ما رو سوال كنن . اما اگه اونا مي خواستن در رابطه با پيامبر ما صلي الله عليه و آله وسلم حرف مساعد بزنن و به ديگران بگن كه اين پيامبر خداست كه اول خودشون به اسلام گرايش پيدا ميكردن كه.

اصولا دل مشركين و بت پرستان به مخالفتهاي سران اديان قبلي گرم بود . مثلا يهوديان از هيچ مخالفتي فرو گذار نمي كردن . اون از جنگاي اسلام با اونا و اين هم از آيه قرآن :

هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلا (51 نساء ) مي گفتن كه مشركان از مسلمونا هدايت شده ترن .

يعني شما لحظه اي به مخيله ت راه نده كه اهل الذكر كسي غير از اهل بيت عليهم السلام باشن . و اصلا ما داريم كه براي سوال پيش رسول الله مي اومدن و نشونه هاي نبوت رو تو ايشون مي ديدين و هر سوالي كه ميكردن ايشون جواب ميدادن و بعد از ايشون اميرالمومنين عليه السلام بودن كه مرجع سيل سوالات بودن و اونها رو تو زمان غصب شدن خلافتشون جواب مي دادن . از همين جا مشخص مي شه كه كي به امر خلافت و جانشيني رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم سزاوارتر بود . اميرالمومنين عليه السلام كه انواع سوالات و شبهات داخلي و خارجي رو جواب مي دادن يا مثلا عمر كه بيش از هفتاد مرتبه گفت : لو لا علي لهلك العمر .

در ضمن اين آيه همين الان هم بايد مورد استفاده قرار بگيره .

اگه بخوايم الان اين آيه رو مورد استفاده قرار بديم و بخوايم طبق اعتقاد شما پيش بريم بايد بگيم كه مشركان و كافران امروزي بايد برن از يهوديا و نصاراي زمان در رابطه با اسلام بپرسن !!!!!!!!

اين يه اصله كه براي فرا گرفتن چيزي بايد پيش كاردون رفت . آره بابا جون بيشتر رو آيات فكر كن .

 

 

 

 

و در رابطه با علم غيب . اون طور كه من از صحبتاي شما فهميده بودم شما اول علم غيب رو براي حضرت قبول نداشتين و الان هستش كه با توجه به اون آيات شما ميگي كه حضرت علم غيب دارن .

گواه حرف من نوشته خود شماست :

 

نمیتوان در مسائل عادی و طبیعی زندگی رسول الله را برئ از اشتباه دانست! چون معنایی ندارد که کسی را در زندگی خود برئ اشتباه بدانیم!!! چون چنین عصمتی نیازمند علم غیب است و البته علم به آینده.

اين عبارت شما : چون چنین عصمتی نیازمند علم غیب است

دقيقا نشون مي ده كه شما علم غيب رو براي حضرت قبول نداشتين

و جاي ديگه شما واسمون آيه آوردي كه اثبات كني حضرت رسول علم غيب ندارن و گفتين كه خدا به حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرموده كه بگو ((لا اعلم الغيب)) . و اين آيه رو گواه گرفتين كه حضرت غيب نمي دونن و ما رو به غلو تو علم ايشون متهم كردين . الحمد لله كه شما قبول كردي ايشون علم غيب دارن . اما كي گفته كه ايشون به اختيار خودشون علم غيب داشتن و هر موقع كه خودشون خواستن خدارو شكر كه  نوشته هاي من هنوز باقي هستن شما مي تونين برين بخونين كه من گفتم حضرت منظورشون اين بوده كه به خودي خود علم غيب ندارن و اين علم از طرف خدا به ايشون افاضه شده .

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما (65 كهف)

اولا كلمه عندنا مشخص مي كنه كه اين علم از طرف خداست و كسي تو اون دخيل نيست .

ثانيا چرا از اين علم به علم غيب تعبير نشده و گفته شده علم لدني ؟ مشخص مي شه كه علم لدني نمونه اي از علم غيبه كه از آخر سياق اين آيات مي فهميم علم لدني همون ((علم به تاويل حوادث)) هستش . و كسي كه داراي اين علم باشه ديگه به قول شما از اشتباهات مباح زندگي هم مصون هستش .

و اوني كه از آيه برمياد اينه كه خدا از قبل اين علم لدني رو به حضرت خضر علي نبينا و آله و عليه السلام عطا كرده بوده و بعد از اون ديگه حضرت خضر به حوادث و رخدادها عالم بودن چون زمان فعل ((علمناه)) به گذشته بر ميگرده اما علم حضرت خضر حال و آينده رو در بر مي گيره و حتي مي دونسته كه حضرت موسي تاب و تحمل ديدن اين اوامر رو نداره .

پس قاطي نكردن اين مباحث تو فهم اونها كمك مي كنه .

در ضمن مگه آيه قرآن واسه شما نياوردم كه حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام به مردم فرمودن كه : وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُم‏ ؟

يعني حضرت عيسي عليه السلام هر موقع كه بخوان مي دونن كه تو خونه هاي مردم چه اتفاقي افتاده و منافاتي با آيات قبل نداره كه خدا اگه بخواد كساني رو از غيب آگاه مي كنه .

 

و در آخر بايد بگم كه ما قبلا در رابطه با آيه تطهير بحث مفصلي داشتيم و اون چيزي كه من يادمه اين بود كه اون موقع هيچ كس ديگه صحبت نكرد اما حالا از شما تعجب مي كنم كه با وجود اون همه مناظرات چرا هنوز با عقيده اهل تشيع در مورد اين آيه مشكل داري .

اميدوارم روشن توضيح داده باشم .

در ضمن منتظر جوابيه در رابطه با علم اميرالمومنين عليه السلام با توجه به آيه تطهير هم باش ...

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اللهم عجل لوليك الفرج .

 

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 22:41 |

سلام عليكم .

من جوادم .

با عزيز دلم آقا اميرحسين هماهنگ كردم كه مطالبمو بذارم تو صفحه اصلي تا آتش نشاني بيكار نمونه و بره براي اطفاء حريق فردي  كه احتمالا با خوندن اين مطلب معلوم نيست چند تا از موهاي سرش كنده ميشه .  من به فكر نون رسوندن به زن و بچه آتيش نشونا هستم و گر نه مطلبمو تو همون قسمت نظرات مي ذاشتم .

 

اگه بگذريم فكر كنم بهتر باشه ...

 

بحث ، بحث علم امام هستش همون بحثي كه عزيزان اهل سنت باهاش كمي مشكل دارن و نمي تونن قبول كنن كه اينها علم غيب دارن .

و حتي اونطور كه من تا به حال تو اين چند وقته فهميدم اين عزيزان علم غيب رو در رابطه با شخص شخيص رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم هم قبول ندارن حالا چه برسه به جانشينان اون حضرت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اگر هم اين وسط يه شيعه پيدا بشه كه علم غيب رو براي اون حضرت قائل باشه به اون انواع بر چسبهاي متعصب و تندرو و غالي و ... مي چسبونن .

غافل از اينكه عقايد اهل تشيع ريشه تو وحي منزل الهي داره و الحمد لله رب العالمين تا به الان چه تو دنياي اسلام و چه تو اين وبلاگ ، اثبات شده و عمرا هيچ كس ياراي مقابله با اين عقايد حقه رو نداره اگه فكر مي كنين حرفم غلطه فقط امتحان كنين كما اينكه دارين اين كار رو انجام ميدين و هر دفعه هم نتيجشو مي بينين.

اما اين مطلب يه چيزي رو طلب مي كنه كه اون هم چيز بسياربسيار نادري هستش : گوش شنوا .

بله گوش شنوا اين روزا دقيقا مثل كبريت احمره . (شرح و تفصيلش باشه واسه اون كسايي كه سوال كردن)

 

ايشالا بحث علم رو براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پي مي گيريم و همين بحث رو براي امامان شيعه عليهم السلام اثبات مي كنيم  . و لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم .

 

شايد مهمترين مشكل اهل سنت براي قبول كردن مباحث علم و عصمت و فضيلت و ... اين باشه كه اگه قرار باشه به اين مباحث اقرار كنن بايد خليفه بلافصل رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم رو كس ديگه اي بدونن و از كسايي كه تا به حال اونا رو مقدس مي دونستن متنفر باشن و يه انقلاب جديدي عقايدشونو دربر بگيره و به عبارت ديگه اينكه بايد شيعه بشن و پا روي عقايد قبليشون بذارن .

 

اولين موضوع اينه كه همونطوركه قبلا گفتم اگه واسه شما اين مسئله حل بشه كه انتصاب امام از طرف خداس ديگه مشكلي ندارين . خوب مشخصه ديگه ، اونو ((((( خدا ))))) انتخاب و نصبش كرده .

خواهشا به كلمه اي كه بين اون پرانتزا گذاشتم حسابي دقت كنين .

اين شخصي كه خدا اونو واسه پيشوائي مردم انتخاب كرده حتما جوابگوي تمام مشكلات جامعه هستش چون اگه خلاف اين عقيده رو در نظر بگيريم لازمه اون اين مي شه كه بگيم خدا شخصي رو به امامت و پيشوائي مردم انتخاب كرده كه بلد نيست جواب مردمو بده .

مثل خيلي از قضايايي كه يه سري از افراد رو حسابي مفتضح كرد كه بصورت تيتر وار فقط به بعضي از اونها اشاره مي كنم و رد مي شم :

كلاله

و فاكهة و (( ابا ))

مالك بن نويره

نحن معاشرالانبياء لا نورث !!!!!!!!!!

متعه

خوندن نماز شكسته به صورت كامل

به زبون آوردن بعضي از حقايق كه نشون از كم آوردنه مثل : ((اقيلوني)) يا ((وليتموني)) يا اينكه :

كل الناس افقه من ...

ندانستن انواع و اقسام احكام و دادن اجوبه اي كه با كلام الهي در تضاد تمام و كمال هستن مثل :

نخواندن نماز به وقت پيدا نكردن آب!!!

يا رجم يه ديوونه بد بخت كه از قضاي روزگار گير اين شخص افتاده بود .

و ... و ... و ...

خوب منم اگه يه سني بودم و به كتب خودم مراجعه مي كردم و اين مطالبو ميديدم ، شايد همين حس و حال فعلي اهل سنت رو داشتم و مي گفتم كه :

پيشواي مردم بايد از طرف خود مردم انتخاب بشه

و امرهم شوري بينهم

اين امام و پيشوا حتما نبايد معصوم باشه

يا حتما نبايد از همه مردم اعلم باشه

و ... و ... و ...

 

اما بايد گفت كه چون خدا اين شخصو انتخاب كرده پس به تضمين همين انتخاب مي فهميم كه اين شخص هم معصومه و هم اعلم و هم افضل .

بذارين مثال بزنم :

اگه يكي واسش يه مسئله اي پيش بياد كه وظيفه ديني اون شخص تو اون مسئله گنجيده باشه و از قضا اين مسئله به گذشته يا آينده مربوط باشه و به پيشواي زمان خودش رجوع كنه و اون پيشوا جواب اونو ندونه پس اون شخص نمي دونه كه وظيفه ش چيه و بلا تكليف مي مونه و حجت بر او به هيچ وجه تموم نمي شه .

در صورتي كه قرآن چيز ديگه اي مي فرمايد :

فمن يعمل مثقال ذرة خير يره _ و من يعمل مثقال ذرة شر يره (7 و 8 زلزال)

حالا بايد پرسيد چرا هر كس هر كاري كه بكنه مسئول كارشه ؟

جواب اين هم تو قرآن اومده چون به تضمين آيه فلله الحجة البالغه (149 انعام) حجت به همه مردم تموم شده .

پس امامي كه قراره جاي فرستاده خدا بشينه و اونو خدا معرفيش كرده ، بايد جوابگوي شبهات اديان ديگه برپادارنده احكام و حدود الهي و مرجع تمامي مشكلات باشه . كه به وضوح ديده مي شه كه حتي در زمان سه خليفه اول اين وظايف خطير به عهده اميرالمومنين علي عليه السلام بود . البته به نقل كتب اهل سنت !!!!

 

فكر كنم همين يه ذره كافي باشه اما ...

 

بريم يه سري به آيات و روايات قبلي بزنيم و ببينيم كه از اونها چيزي واسه اثبات اين عقيده حقه برمياد يانه .

البته براي آيات اصلي بحثمون يه سري از آيات و روايات رو بعنوان مقدمه ميارم تا هم دلايلم رو گفته باشم و هم زمينه رو واسه آيات بعد آماده كنم .

 

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا

آيه بالا به ما مي فرمايد كه خدا ((انواع پليديها و بديها)) يا همون ((رجس)) رو از اهل بيت عليهم السلام دور كرده يا بهتره اين ريختي بگم :

خدا ((((( الرجس ))))) رو از اهل بيت عليهم السلام زايل كرده .

حالا ((عدم علم)) به يه مسئله ((جهله)) در صورتي كه جهل هم زير مجموعه الرجس هستش و خداوند فرموده كه حتما الرجس رو از اين عزيزان دور مي كنه .

 

طبق حديث ثقلين داريم كه يه سري از افراد هستن كه هم سنگ و عدل قرآن هستن .

پس طبق اين حديث اونها هم معصوم هستن و هم اعلم تمام امت و پاسخگوي تمام سوالات و مسائل .

معصوم هستن چون تو قرآن خطايي وجود نداره .

اعلم تمام امت هستن چون قرآن عاري از هر نقص و جهلي هستش و طبق نص صريح داريم : فيها تبيانا لكل شيء (89 نحل)

اگه قرار بود كه اينها بيان هر چيزي رو ندونن پس درست نبود كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم اين دو رو عدل هم و در كنار هم قرار بدن .

 

حديث بعدي همون حديث سفينه نوح خودمونه . اين حديث علاوه بر عصمت اهل بيت عليهم السلام علم والاي اونها رو هم به ما نشون مي ده . چون حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم همه رو به اطاعت مطلق از اهل بيت عليهم السلام سفارش كردن كه عدم هلاكت از اون بزرگوارا با هلاكت يِر به يِر هستش .

با اين اوصاف مسئله بازم دو صورت پيدا مي كنه :

1- يا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اشتباه كردن (نعوذ بالله)

2- يا طبق اين حديث اهل بيت عليهم السلام مرجع همه جانبه تمامي سوالات و مشكلات و اوامر هستن و لازمه مرجع بودن اونم به اين صورت علم همه جانبه هستش نه جهل .

 

مطلب بعدي من آيه زير هستش:

ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا (32فاطر) . همونطور كه مشخصه اين آيه مي فرماد كه خدا يه سري از بنده هاشو انتخاب و گلچين كرده و علم كتابي رو كه بيان همه چي توشه به اونها داده .

 

آيه هاي بعدي آيه 77 تا 79 سوره واقعه و 7 آل عمران هستن كه ديگه جاي هيچ شك و شبهه اي واسه ما نمي ذارن . و من قبلا در رابطه با اين آيات مفصل توضيح داده بودم .

 

حالا اگه يه نمه به اين دو آيه توجه داشته باشين مشكلتون ديگه حل حله .

آيه هاي 43 نحل و 7 انبياء .

اين دو آيه بي هيچ قيد و شرطي ما رو به سؤال از اهل ذكر وادار مي كنه و مي فرمايد ((فاسئلوا اهل الذكر)) اهل ذكر هم كه عين روز مشخصه كيا هستن .

اگه بخوايم ذكر رو طبق آيه 11 سوره طلاق  شخص رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در نظر بگيريم پس مراد از اهل الذكر ، اهل بيت عليهم السلام هستن .

اگر هم بخوايم ذكر رو طبق آيه 9 حجر و ... قرآن در نظر بگيريم ، مطابق حديث ثقلين اهل قرآن بازهم اهل بيت عليهم السلام هستن .

چون مطلب زياده سعي كردم تا حد امكان مطلبمو كوتاه كنم وگرنه اگه كسي واسش سوالي پيش اومده مطرح كنه ان شاء الله با تاييدات خدا جوابشو مي گيره .

 

حالا برسيم سروقت متن ارسالي آقا عبدالله كه معتقد بود رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم علم غيب ندارن :

 

 

 

به هر حال من برای اثبات حرف خود نص از خود قرآن آوردم. اما تو چی؟!
به جای اینکه بیخودی رسول الله را مظلوم بدانی بشین به حرفي كه الله تعالی به رسولش امر میکند بزند توجه کن:
قُلْ لَا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ ...(انعام/50)
[بگو: من نمى‏گويم خزاين خدا نزد من است؛ و من، (جز آنچه خدا به من بياموزد،) از غيب آگاه نيستم!]

کسیکه قرار است هیچ خطایی در زندگی نکند مستلزم آگاه بودن از غیب است. اما الله تعالی به رسول الله امر میکند که [بگو:...از غیب آگاه نیستم]
سبحان الله!

اهل سنت صفتی که مخصوص الله است را به غیر از او نمیدهد حتی اگر کسی او را مظلوم بداند.

 

 

 

و من ميگم :

جواب از نص خواسته بودي ؟ پس خواهشا بهش بدجوري دقت كن و خدائيش آخرش درست حسابي تصميم بگير .

درسته كه قرآن به حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرموده بگو ((من غيب نميدانم)) اما منظور اين نيست كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم از غيب بي خبره ، بلكه منظور اينه كه حضرت به خودي خود غيب نميدونن و افاضه اين علم نه از طرف خودشون بلكه از طرف خداست . و اينجا شما يك بار ديگه ظاهر بيني كردين كه همين مسئله باعث خطا رفتن شما شده .

 

براي توضيح حرفم مطالب زير رو ضروري مي دونم كه بيان كنم :

طبق عقيده شيعيان اماميه ((يعني ماها ....)) علم به دو دسته تقسيم ميشه :

1- علم ذاتي كه مربوط به ذات خداست و احدي تو اون با خدا شريك نيست .

2- علم عرضي كه با افاضه خدا ، بنده ها از اين علم بهره مي برن .

حالا خود علم عرضي هم به دو ذسته تقسيم مي شه :

1- علم تحصيلي كه فكر كنم همه ما با اون در ارتباطيم .

2- علم لدني كه بر عكس علم تحصيليه و احتياج به وسيله يادگيري نداره و كسب اون بي واسطه هستش و مستقيم از جانب خدا كسب مي شه . گواه حرف من هم آيه 18 سوره كهفه : و علمناه من لدنا علما .

فكر كنم با اين مرز بندي تا حدي دوزاري ها افتاده باشه . مگر اينكه دوزاري ها ديش ماهواره باشه .

شاعر هم شعر قشنگي گفته كه به فهم مطلب كمك مي كنه :

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت         بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

اصلا طبق خود نص حضرت يه فرد درس نخونده اي بودن كه خدا ايشون رو از لحاظ علم ، ساپورت كرده . مخالف حرف من هستي ؟ اگه آره فقط بهم بگو .

 

حالا مي خوام قضيه رو با خود آيات قرآن توضيح بدم و مسائل حاشيه اي رو بي خيال مي شم .

 

عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ (26 جن)

معني آيه رو بنويسم يا نه ؟ فكر كنم شما خودت متوجه شده باشي . اما واسه بقيه توضيح مي دم .

معني آيه اينه :

 

خداوند عالم به غيب است، پس احدى را بر غيب خود آگاه نمى‏سازد، مگر كسى را كه بپسندد از فرستادگانش

 

چه نتيجه اي مي خواي از اين آيه بگيري ؟ آيا بين آيات قرآن تناقض ايجاد شده ؟ (به قول انصاف معاذالله من ذلك)

 

يا اينكه با اين آيه چيكار مي كني ؟

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء (179 آل عمران)

 

اينم معني آيه :

و خدا بر آن نيست كه شما را بر غيب آگاه كند. ولى خدا از ميان فرستادگانش هر كس را بخواهد [براى آگاه كردن به غيب‏] برمى‏گزيند .

 

براي تحقيق بيشتر ميتوني به آيات 102 يوسف ، 44 آل عمران و 49 هود مراجعه كني ...

 

در ضمن مگه آيه 49 سوره آل عمران از قول حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام به مردم نمي فرماد كه : وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُم‏ ؟

آيا حضرت عيسي عليه السلام رفته تو مدرسه اين چيزا رو ياد گرفته ؟ يا اينا از جاي ديگه به ايشون رسيده ؟ شما اسم اين علم رو چي ميذاري ؟

 

حالا فهميدي چرا ميگم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم مظلوم هستن اونم از جانب شما ؟ حالا فهميدي درست نيست به شيعيان اماميه لفظ غالي رو داد ؟ ديدي حالا نمي شه سر و ته قضيه رو با يه شيكردون و نمك پاش هم آورد ؟ حالا خدائيش قبول كردي كه ايشون علم غيب دارن و اين علم نه از طرف خود ايشون بلكه از طرف خداست ؟

اگه جوابي در اين زمينه داري آماده خوندنش هستم .

 

حالا اين رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم به تعبير خودشون شهر علم هستن و تنها راه رسيدن به اين شهر در اون شهر هستش : ... علي ...

علي عليه السلام لايق ترين شخص به جانشيني و خلافت اون حضرت هستن و اون كسي كه به ناحق خلافت رو از ايشون غصب كرد گناهكاره . مگه نه ؟

البته قبلا آقا انصاف يه اشتباه بسيار بسيار بچگانه مرتكب شد و به حديث صحيح در شهر علم شبهه وارد كرد و الحمد لله جواب ايشون داده شد . اگر خدا خواست و من زنده موندم دوباره اون جوابا رو مي بيني و به مقام شامخ علمي اميرالمومنين عليه السلام پي مي بري كسي كه جمله معروفش غير قابل انكاره :

سلوني قبل ان تفقدوني .

اما يه جمله ديگه هم معروفه :

اقيلوني اقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم .

فكر كنم اين جمله از ابوبكره . درست نمي گم ؟ اگه اشتباه مي كنم منو راهنمائي كن . ( اِجالتاً اينجا ها رو با فرياد بخونين) كساني كه حكم بعضي از مبرهنات اسلام رو هم نمي دونستن و معترف به عجز در برابر مولاي ما اميرالمومنين عليه السلام بودن چطور به خودشون اجازه دادن رو كرسي خلافت رسول الله بشينن و ادعاي خلافت اون جناب رو بكنن ؟

شما چطور به خودتون اجازه ميدين كه از اونا پيروي كنين ؟

 

افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لا يهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون ؟ (35 يونس)

 

معني اين يكي رو هم مي نويسم :

 

آيا كسي كه به سوي حق هدايت مي كند شايسته پيروي است يا كسي كه خود هدايت نمي شود مگر آنكه هدايتش كنند ؟ شمارا چه مي شود ؟ چگونه قضاوت مي كنيد ؟

 

ما كه حرفامونو زديم حالا نوبت شماس ...

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم .

اللهم عجل لوليك الفرج .

محمد جواد علیخانی

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 22:51 |
بسم رب المهدی

آقای عبد الله با عرض پوزش باید اعلام کنم که من تا بعد از ۶/۱/۱۳۸۷ قادر به ادامه مناظره نیستم

و بهترم می دونم که در همین ابتدا کار از ادامه مناظره کناره بگیرم تا بعدا باعث سوءتفاهم و... نشود . البته در قسمت نظرات وبلاگ هم این مطلب را آورده بودم. و از بقیه دو ستان شیعه در خواست می کنم که به این بحث ادامه بدهند. 

و در آخر هم از شما و بقیه دوستان پوزش می طلبم

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 22:52 |

بسم رب المهدی

جناب آقای عبدالله ابتدا از شما و از تمام افرادی که این چند روز منتظرجواب من بودند پوزش می طلبم .

و اما پاسخ سوال شما :

دلایل مختلفی برای اثبات عصمت وجود دارد که در زیر به یکی از آنها در زیر اشاره می کنم:

طبق آیه((یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم)) بشر باید در زندگی از خدا ،پیامبر و عده ای که برای آنها به عنوان اولی الامر تعیین شده اند تبعیت کند بنابر این عده ای وجود دارند که حرف ها و اعمال آنها کاملا با خدا و رسول مطابقت دارد . و چون خدا هیچ اشتباه و لغزشی ندارد،  آنها در این مورد از خدا پیروی می کنند (زیرا در غیر این صورت اعمال اولی الامر با دستورات خدا تفاوت می کند و تنها از یکی از آنها می توان پیروی کرد)

و اما این عده کیستند؟

بهترین دلیل برای شناخت این افراد آیه 33 سوره احزاب (آیه تطهیر: انما یرید الله ...) است که صریحا اشاره به این دارد که عده ای از هرگونه رجس و پلیدی پاکند( چون در آیه ذکر نشده این پاک شدن از رجس و پلیدیمربوط به مورد خاصی است یا نه ،در نتیجه این امر در تمام امور است)

منظور از این آیه چه کسانی اند؟

صحیح مسلم  /44/کتاب فضایل الصحابه /9/ باب فضایل اهل البیت النبی

61(2424) حدثنا ابوبکر بن شیبه و محمد بن عبد الله بن نمیر (او للفظ) قالا : حدثنا محمد بن بشر عن زکریا عن مصعب بن شیبه صفیه بنت شیبه قالت : قالت عایشه : خرج النبی غداه و علیه مرط مرخل من شعر اسود . فجاء الحسن بن علی فادخله . ثم جاء الحسین معه . ثم جاءت فاطمه فادخلها  . ثم جاء علی فادخله ، ثم قال ) )  انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس...)) احزاب 33

طبق نقل خود عایشه در کتاب صحیح  مسلم که از صحاح اهل سنت است و همه آن احادیث مورد قبولشان است این 5 نفر کاملا ذکر شده و هیچ راهی برای  مخفی کاری و ... وجود  ندارد

و این تنها یکی از دلایل شیعه در قایل شدن عصمت برای ایمه است

اگه از نظر شما عصمت 5 تن قابل قبول است در پست های بعدی به بقیه ایمه بپردازیم اگر هم نه با ذکر علت به رد این موضوع بپردازید

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:10 |
بسم رب المهدی

جناب آقای عبد الله

این متن راطبق سوالی که از دفتر تهران  آیت الله سیستانی پرسیدم (به جهت اطمینان ) فرستادم و برای اطمینان می توانید با تلفن۰۲۱-۳۳۴۴۰۹۲۵(:دفترپاسخ گویی به سوالات شرعی)  ارتباط برقرار کنید! فکر می کنم بهتر از مرجع تقلید کسی به احکام تشیع تسلط نداشته باشد.(البته آقای انصاف از این قاعده مستثنا هستند)

 ضمنا ان شا الله در پست بعدی جواب سوالتون رو میدهم

امیدوارم کوتاه بودن مطالب من رو به دلیل کم بودن وقتم عفو کنید

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:13 |
بسم رب المهدی

با عرض سلام خدمت شما آقای عبد الله و تمامی خوانندگان این وبلاگ

در پاسخ به سوال شما(طبق درخواست شما مختصر) باید بگویم خیر  در شیعه چنین کسی کافر حساب نمی شود و از شیعه خارج می شود

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 22:6 |
بسم رب المهدی

آقای انصاف با اینکه تصمیم داشتم جواب شما را ندم مجبورم کردید  تا تهمت ها و ... ای را که به من نسبت دادید بر ملا سازم.

من نمی دونم کی گفت "انصاف متن ها رو پاک کرده "

آقای انصاف شما که دم از اشنایی به قوانین وبلاگ ومناظره می زنید بهتره یه کلاس آموزش زبان فارسی هم بروید تا با ساده ترین و ابتدایی ترین نکات زبان فارسی آشنا شوید

در زبان فارسی به  بعضی از جملات .جملات مجهول می گویند . خصوصیت بارز این جملات این است که فاعل آنها مشخص نیست  و هر کسی می تواند فاعل آن باشد . و اگر به متن من توجه می کردید و اون رو بدون تعصب می خوندید متوجه می شدید که تمام جملات  جملات مجهول هستند

من از شما ۲سوال می پرسم . "نظرات پاک شده بود یا نه؟ نظر گیری متون بسته شده بود یا نه؟"

همچین شلوغ می کنی انگار چه خبره !؟!؟!؟!

از این به بعد هم بهتره به جای تهمت زدن و ... مثل بقیه مناظرهات رو بکنی 

در پایان هم از تمام دوستان شیعه وسنی به خاطر اینکه مجبور شدم در میان مناظرشون وقفه بندازم پوزش می طلبم

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 23:16 |

آقای انصاف ! بهتر بود بحث رو به این جا نمی کشوندید!

بهتره یه قضیه ای رو تعریف کنم که همه پی به اتفاقاتی که تا امروز رخ داده ببرن...

کسانیکه مرتب به این وبلاگ سر می زنند از این جریان خبر دارند ... این متن برای کسانیکه مرتب به این وبلاگ سر نمی زنند...

انصاف (که من پیشنهاد می کنم این اسمو از خودش ور داره ) متنی رو فرستاد که فکر میکنم هنوز روی وبلاگ باشه و قرار شد من برم و مدارک رو مورد بررسی قرار بدم اما چون مدارک آنقدر معتبر نبود که به راحتی در دسترس باشه پیدا کردن اونا طول کشید ... در همین زمان بود که جناب آقای علیخانی  در قسمت نظرات وبلاگ جواب مفصلی به ایشون دادند ... و از اینجا داستان خیلی جالب می شه ...

1-   متن اقای علیخانی به همراه چند متن دیگه از قسمت نظرات وبلاگ پاک شده تا کسی به آندسترسی نداشته باشه  !؟!؟!؟؟!؟؟!؟!!؟؟!!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! و من که می خواستم اون متن رو روی وبلاگ قرار دهم موفق به این کار نشدم

2-   نظر گیری متن های من و2-3 متن قبل از اونا  غیر فعال شد تا کسی نظر نده؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!!؟!؟!؟!؟!

3-   از انصاف که جوابی برای گفتن نداشت مدت زیادی خبری نبود و این قضیه آنقدر مشخص بود که امه الله (سنی) گفت بهتره به جای جشن و پایکوبی به سند مدرک نگاه کنید ( که این برای شیعه عادی شده) و معنی این حرف اینکه اگه سندتون درست باشه ما جوابی نداریم (چون اگه جوابی غیر از این داشتند در این مدت می دادند)

4-   انصاف در مورد بیعت امیر المومنین نوشته بود که ایشان داوطلبانه بیعت کردند( که امیدوارم بامراجعه به خطبه شقشقیه و مدارکی که  در پست قبل آورده ام به حقیقت این امر پی ببرید البته اسناد همه ازکتب  اهل سنته ولی با این حال امه الله اشکال بحث رو در اسناد من  می بینه ) ودر  اینجا بود که آقای فاروق به کمک انصاف آمدند و...

5-   من ازانصاف  یه سوال پرسیدم (در مورد حدیث عددالصحابی...) که چون جواب دادن به آن به نفع ایشون نبود  اینجوری شلوغ کردند و بحثو به اینجا کشوندند...

قضاوت در مورد این بحث رو به خوانندگان (اعم از شیعه وسنی) واگذار می کنم

امیدوارم با خواندن این متن پی به حقیقت ببری و بفهمید که واقعا چه کسی خلط موضوع کرده و مسیر بحثو عوض کرده

آقای انصاف سوال من رو نمی خواد روی وبلاگ جواب بدید .... اما پیش خودتون حداقل یه فکر بکنید شاید به جاهای خوبی برسید ضمنا من نمی خواستم از این قضیه پرده برداری کنم ...اما خودتون باعث شدید که ...

در آخر هم از شیعیان می خوام که جواب انصاف رو ندن من هم با عرض پوزش و با وجود احترام زیادی که برای ایشون قائلم مجبورم که  جواب ایشون رو در این بحث دیگه نمی دم (البته اگه بحث های بعدی هم اینجوری ادامه پیدا کنه چاره ای نیست جز ...)

از آقای انصاف هم می خوام که اینکارا رو انجام ندن چون فکر نمی کنم سودی به حال کسی داشته باشد

 

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 13:33 |
بسم رب المهدی

جناب آقای انصاف بهتر به مدارک زیر یه نگاهی بیندازید و در مورد بیعت یه تجدید نظری بکنید

تخلف علی و الزبیر ... فانطلق الیهم عمر فجاء بهما تعبا

علی و زبیر از بیعت خودداری کردند . آنگاه عمر نزد آنان رفت و ایشان را به زور برای بیعت آورد

طبری :تاریخ الامم و الملوک ، ج2 ص203

اتی عمر بن خطاب منزل علی .. فقال : ولله لاحر قن علیکم او لتخرجن الی البیعه

عمر به منزل علی رفت و گفت : قسم به ! یا برای بیعت بیرون می آیید و یا خانه را با شما به آتش می کشم

طبری :تاریخ الامم و الملوک ، ج2 ص203

 

غضب علی و الزبیر ...و تخلفا علی البیعه ...فصاح عمر:اخرجوا او لنحرقنها علیکم .

فابوا ان یخرجوا ... ثم اخرجهما یسوقهما حتی بایعا.

طبری امامی :المسترشد ص 378

ابن شهر آشوب :مثالب ص 419

ابن طاووس:الطرایف ص 238-239

و علی کلهم بغیت ،عرفنا ذلک فی نظرک الشزر و قولک الهجر و (فی) تنفسک صعداء و (فی) ابطائک عن الخلفا،تقاد الی کل منهم کما یقاد الفحل المخشوش حتی تبایع و انت کاره

(معاویه در نامه ای خطاب به امیر المومنین نوشت)

تو نسبت به همه انان(خلفا پیشین) ستم کردی (سرپیچی کردی) و این را از نگاه غضب آلود و سخنان تند و تیز و آه سینه و عدم همراهی ات با انان در یافتیم ، تو را به سوی هر یک از آنان بردند ، چنان که  شتر را با افسار می کشند ، تا آنکه با اکراه بیعت کنی

ابن ابی الحدید : شرح نهج البلاغه ،ج 15،ص 74 و ص186 ابن اعثم کوفی : الفتوح ج2 ص 578

ابن عبد ربه :العقد و الفرید ج4 ص 308- 309

شیخ مفید : الفصول المختاره ، ص287

ابایه علی بیعه ابی بکر :

... فقال له عمر انک لست متروکا حتی تبایع ...

فاخرجوا علی ، فمضوا به الی ابی بکر ، فقال له : بایع . فقال : ان انا لم افعل فمه ؟

قالوا : اذا ولله الذی لا اله الا هو هو نضرب عنقک .

خوداری علی از بیعت ابو بکر :

آنگاه عمر به او گفت : تو را رها نخاهیم کرد تا بیعت کنی سپس علی را بیرون آوردند و به نزد ابوبکر بردند.

سپس به او گفت بیعت کن . فرمود :اگر نکنم چه می شود ؟

گفت قسم به خدایی که پروردگاری جز او نیست ! گردنت را خواهیم زد.

ابن اعثم کوفی : الفتوح ،ج 1 ص 13-14

ابن شهر آشوب : مثالب ص 138 -139

ابن ابی الحدید : شرح نهج البلاغه ، ج6 ص11-12

در پایان از شما می خوام که این بحث رو ادامه ندیم چون بحثی که قسمت نظراتش رو ببندن بعضی از نظرات رو پاک کنن بحثو ول کنن به این عنوان که تصمیم گرفته ام جواب ندم! بدرد نمی خوره بهتره اجازه بدیم دوستان بحث در مورد عصمت رو ادامه بدن  

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 13:51 |

بسم رب المهدی

خدا رو شکر یکی پیدا شد که جواب مارو بده ... .

اما آقای فاروق ! در مورد خطبه شقشقیه باید بگم که ربطی به بحث ما نداره و من این خطبه رو فقط برای رد ادعای انصاف آورده بودم.... ضمن ابنکه ان شا الله سعی می کنم در این هفته از صحیحین خودتون در مورد بیعت امیر المومنین مدرک یبارم

ولی نکته ای رو که من آورده بودم و اقای انصاف (که در این بحث نیاز به هیچ کمکی  ندارند !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟) اون را خلط موضوع خوانده بودند این بود که عبد الله بن سبا اگه وجود هم داشته باشه و منافق هم  با شه وتشیع رو هم به وجود اورده باشه و ...  تاثیری در رد تشیع نخواهد داشت  چون  طبق روایت "عدد الصحابی کالنجوم..." هر کس به یکی از صحابه رجوع کنه هدایت میشه ... من سوال خودم رو تکرار میکنم  ؟!؟!؟! امیرالمومنین جزء صحابه پیامبر نبود ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ مگه  خود پیامبر در مورد ایشون نفرمودند:"انت منی و انا منک"(صحیح بخاری /62/کتاب فضایل الصحابه النبی/باب علی بن ابطالب القریشی الهاشمی ابی الحسن- علیه السلام-!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟مگه در جای دیگه نفرمودند :"اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی"  شیعه ( که حتی اگه موسس اون عبد الله بن سبا باشه یا حتی بد تر از او که 100% این گونه نیست  ) هیچ کاری انجام نداده جز عمل به  دستور پیغمبر !؟!؟!؟!؟! ......آره گناه شیعه عمل به سنت و دستور پیامبرِ .....................................................

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:29 |
بسم رب المهدی

آقای انصاف در پست قبلی شما به نکته برخوردم که چشمام از تعجب گرد شد ! و اون نکته ای  نبود جز اینکه گفته بودید بعد از اینکه امیر المومنین متوجه شدند خلفا تمام سعی خود را به کار گرفته اند با  آنان با رضایت بیعت کردند !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟ در این رابطه بهتر به نهج البلاغه خود ایشون مراجعه کنیم :

خطبه ۳ ( معروف به شقشقیه )

"

به خدا سوگند،او(ابو بكر)رداى خلافت را بر تن كرد،در حاليكه خوب مى-دانست،من در گردش حكومت اسلامى هم چون محور سنگهاى آسيايم(كه بدون آن‏آسيا نمى‏چرخد).[1]

(او ميدانست)سيلها و چشمه‏هاى(علم و فضيلت)از دامن كوهسار وجودم جارى‏است[2]و مرغان(دور پرواز انديشه‏ها)به افكار بلند من راه نتوانند يافت!

پس من رداى خلافت را رها ساختم،و دامن خود را از آن در پيچيدم(و كنار گرفتم)در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه:با دست تنها(با بى ياورى)به پا خيزم(و حق‏خود و مردم را بگيرم)و يا در اين محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آورده‏اند صبر كنم؟

محيطى كه:پيران را فرسوده،جوانان را پير،و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى‏به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت)ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است،لذا شكيبائى ورزيدم،ولى به كسى مى‏ماندم كه:خاشاك چشمش را پر كرده،و استخوان راه گلويش را گرفته،با چشم خود مى‏ديدم،ميراثم را به غارت مى‏برند!.[3]

تا اينكه اولى به راه خود رفت[4](و مرگ دامنش را گرفت)بعد از خودش خلافت‏را به پسر خطاب سپرد،[5](در اينجا امام به قول اعشى شاعر متمثل شد كه مضمونش اين است):

كه بس فرق است تا ديروزم امروز×كنون مغموم و دى شادان و پيروزشگفتا!او كه در حيات خود،از مردم مى‏خواست عذرش را بپذيرند(و با وجود من)وى را از خلافت معذور دارند[6] خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست!

او چه عجيب هر دو از خلافت‏به نوبت‏بهره‏گيرى كردند(خلاصه)آن را در اختيار كسى قرار داد،كه جوى از خشونت[7]سختگيرى،اشتباه و پوزش طلبى بود![8]رئيس خلافت‏به شتر سوارى سركش مى‏ماند،كه اگرمهار را محكم كشد،پرده‏هاى بينى شتر پاره شود،و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مى‏كند. به خدا سوگند!مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند،و من در اين مدت‏طولانى،با محنت و عذاب،چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم.سرانجام روزگار او(عمر)هم‏سپرى شد[9]،و آن(خلافت)را در گروهى به شورا گذاشت،به پندارش،مرا نيزاز آنها محسوب داشت![10]پناه به خدا ز اين شورا!(راستى)كدام زمان بود كه‏مرا با نخستين فرد آنان مقايسه كنند كه اكنون كار من بجايى رسد كه مرا همسنگ اينان(اعضاى شورا)قرار دهند؟!لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزيدم(وطبق مصالح مسلمين) در شوراى آنها حضور يافتم بعضى از آنان بخاطر كينه‏اش از من روى‏برتافت،[11]و ديگرى خويشاوندى را(بر حقيقت)مقدم داشت[12]،اعراض آن‏يكى هم جهاتى داشت،كه ذكر آن خوشايند نيست.[13]

بالاخره سومى به پا خاست[14]او همانند شتر پر خور و شكم برآمده!همى‏جز،جمع‏آورى و خوردن بيت المال نداشت‏بسته‏گان پدريش بهمكاريش برخاستند،آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به علف‏زار بيفتند،[15]و با ولع عجيبى‏گياهان را ببلعند،براى خوردن اموال خدا دست از آستين برآوردند،اما!عاقبت‏يافته‏هايش(براى استحكام خلافت)پنبه شد،و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكم‏خوارگى و ثروت اندوزى،براى ابد نابودش ساخت[16]ازدحام‏فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرف‏مرا احاطه كردند،چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم،دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زيرپا له شوند،آنچنان جمعيت‏به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردايم‏از دو جانب پاره شد!مردم همانند گوسفندانى(گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند)مرا در ميان گرفتند،اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى‏پيمان خود را شكستند[17]،گروهى(به بهانه‏هاى واهى)سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرون‏رفتند[18]و دسته‏اى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت‏حق سر پيچيدند[19](و جنگ‏صفين را براه انداختند)گويا نشنيده بودند كه خداوند ميفرمايد:«سرزمين آخرت را براى‏كسانى برگزيده‏ايم كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشد،عاقبت نيك،از آن پرهيزكاران است‏»(سوره قصص:83) چرا خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند،ولى زرق‏برق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را فريفته بود!. آگاه باشيد!بخدا سوگند،خدائى كه دانه را شكافت[20]،و انسان را آفريد،اگر نه اين‏بود كه جمعيت‏بسيارى گرداگردم را گرفته،و به ياريم قيام كرده‏اند،و از اين جهت‏حجت‏تمام شده است،و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علماء و دانشمندان(هر جامعه)گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان[21]سكوت نكنند،من‏مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و آخر آن را با جام آغازش‏سيراب ميكردم(آن وقت)خوب مى‏فهميديد كه دنياى شما(با همه زينتهايش)در نظر من‏بى ارزش‏تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد![22].

هنگامى كه امير المؤمنين(ع)به اينجاى سخن رسيد،مردى از اهالى عراق برخاست،و نامه‏اى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مى‏كرد(پس از فراغت از نامه)،ابن عباس‏گفت اى امير مؤمنان!چه خوب بود،سخن را از جائى كه رها كردى ادامه ميدادى؟

ولى امام(ع)در پاسخش فرمود:«هيهات‏»اى پسر عباس‏«شعله‏اى از آتش دل‏بود،زبانه كشيد و فرو نشست‏»!

ابن عباس مى‏گويد:بخدا سوگند من هيچگاه بر سخنى هم چون اين گفتار تاسف‏نخوردم،كه امام(ع)نتوانست تا آنجا كه خواسته بود ادامه دهد. "

و این نشانه رضایت امیر المومنین در بیعت است !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 13:47 |

بسم رب المهدی

جناب آقای انصاف

قبل از هر چیز از تحقیقات شما تشکر می کنم

متاسفانه من هنوز مدارک شما را مطالعه نکرده ام

اما اولا : در مورد اینکه گفته بودیدخلط موضوع نکنید و حاشیه نروید (با ذکر مثال سپاه اسامه) متاسفانه در این مورد باید بگویم ظاهرا شما هدف متن را متوجه نشده اید من این مطلب را برای اثبات غیر موثق بودن روایات تاریخی سیف آورده ام و برای خلط موضوع و ... نیاوردم

دوما در مورد اینکه گفته بودم روایات سیف تمسخر آمیز است !؟!؟!؟!؟!؟ فکر می کنم اگه مواردی که خودتون هم قبول دارید به صحابه توهین کرده مطالعه کنید نظرتون عوض بشه

همانطور که گفتم من هنوز مدارک شما را  مطالعه نکرده ام تا جواب سوال پایانی شما را بدهم البته باید یاد آور شوم که حتی در صورتی که من بپذیرم عبدالله بن سبایی وجود داشته (که هرگز اینطور نیست )اتفاق خاصی رخ نخواهد داد و شما هیچ تهمتی به شیعه نمی توانید بزنید

اما نکته کتمان ناپذیری در کتب اهل سنت وجود داره که به شرح زیر است:

طبق روایت "عدد الصحابی کالنجوم..." هر کس به یکی از صحابه رجوع کنه هدایت میشه ... من یه سوال دارم ؟!؟!؟! امیرالمومنین جزء صحابه پیامبر نبود ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ مگه  خود پیامبر در مورد ایشون نفرمودند:"انت منی و انا منک"(صحیح بخاری /62/کتاب فضایل الصحابه النبی/باب علی بن ابطالب القریشی الهاشمی ابی الحسن- علیه السلام-!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟مگه در جای دیگه نفرمودند :"اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی" !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! بابا چرا اینقدر اصرار دارید شیعه رو گناه کار نشون بدید؟ مگه طبق این روایت شیعه هدایت شده نیست؟

آقای انصاف کمی انصاف داشته باشید؟!؟؟!؟!؟!؟ مگه در پایان متنتون این  جمله را نقل نکردید"لقد وضح المقال إن استفادوا و لكن أين من ترك العناد ؟!"

 

ضمن اینکه منتظر جواب شما هستم امیدوارم با مراجعه به مدارکتون تا آخر هفته بتونم جوابتون رو بدم

                                           

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 1:28 |
بسم رب المهدی

جناب آقای انصاف شما واقعا کسی که تاریخ اسلام را مورد تمسخر قرار داده موثق می دانید ؟! واقعا می تونید قبول کنید که امیر المومنین از شدت عجله ای که در بیعت با ابوبکر داشتند بدون شلوار به مسجد رفتند !؟ بهتره به جای اینکه بگویید ایمه حدیث روایاتی از او را که به صحابه توهین کرده قبول نمی کنند بگویید آن چیزهایی که باب میلشان نیست قبول نمی کنند؟ ان شاءالله در پست بعدی مواردی را برایتان نقل می کنم تا اختلاف روایات او با بقیه راویان را متوجه شوید!  به جرات می توان گفت سیف شخصی ضعیف درنقل تاریخ است؟!

ضمنا در پایان در خواست می کنم چند روزی به من وقت بدهید تا مواردی را که نقل کرده اید مورد مطالعه قرار دهم .

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 16:40 |

بسم رب المهدی

جناب آقای انصاف نکته ای را که یادآور شده بودید درست بودید و من درگیر امتحانات بودم امیدوارم اگر فاصله  مراجعات من طول کشید مرا عفو کنیدو  این را به علت نداشتن پاسخ ندانید البته من هم سعی می کنم بین مراجعاتم زیاد فاصله نیافتد و من آماده پاسخ گویی هستم

متن مناظرات را تا به این جا(با امه الله ) در زیر می آورم . البته به دلیل کمبود وقت سعی می کنم خیلی خلاصه مطالب را بیاورم:

"

 

...متاسفانه شما اصل و نسب شیعه را به عبد الله بن سبا نسبت دادید

این داستان که بیشتر به افسانه شباهت دارد از 4 منبع اصلی دز کتب اهل سنت و تاریخ نویسان  سرچشمه میگیرند

اول* کتاب طبری که کتاب ها یابن اب یبکر،ابوالفدا،رشید رضا،ابن اثیر،بستانی،ابن کثیر،غیاث الدین،میر خواند،ابن خلدون،فرید وجدی از اهل سنت و کتاب های دونالدسن ،نیکلسن، دایره المعارف اسلامی فان فلوتن ، احمد امین ولها وسن و حسن ابراهیم از تاریخ نویسان شرق از روی آن این افسانه را نقل کرده اند.

دوم ذهبی

سوم ابن ابی بکر

چهارم ابن عساکر

منابع این کتب:

طبری :

از دو منبع :

اول: عبید بن سعد زهری ،از عمویش یعقوب بن ابراهیم،از سیف بن عمر تمیمی کوفی 

دوم سری بن یحیی،از شعیب بن ابراهیم ،از سیف بن عمر تمیمی کوفی

ابن عساکر

از ابوالقاسم سفرقندی،از ابوالحسین نفور ،ازابوطاهرمخلص،از ابو بکربن سیف،از سری از شعیب از سیف بن عمر تمیمی کوفی

ذهبی

 او در قرن 7 هجری زندگی میکرده ودر ان زمان کتاب فتوح سیف از  سیف بن عمر تمیمی کوفی وجود داشته

ابن ابی بکر

او نیز از کتاب فتوح سیف از  سیف بن عمر تمیمی کوفی نقل کرده

و اما سیف؟!؟!

طبری از او در باره بیعت علی ع با ابو بکر نقل می کند "علی در خانه اش بود که خبر آوردند ابوبکر برای بیعت جلوس کرده است. علی این بشنید و چون نمی خواست بیعتش با ابوبکر به تاخیر بیفتد ،با یک پیراهن ، بدون قبا،و شلوار با کمال عجله بیرون آمد و نزد ابوبکر شتافت وبیعت کرد و کنار او نشست . آنگاه کسی را فرستاد تا قبایش را بیاورد پس از پوشیذن به جای خود نشست؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من فکر می کنم به همین اندازه کفایت کند "

ولی اگه لازم باشه بازهم اندر فضایل این آقا می توان نوشت

 در اینجا خانم امه الله با لحنی تمسخر آمیز روایت بالارا غیر واقعی دانستند و سند و عربی متن را خواستندکه من هم آوردم:

"

حدثنا عبید الله بن سعد ، قال :اخبرنی عمی، قال : اخبرنی سیف ، عن عبدالعزیز بن سیاه ،عن حبیب ابن ابی ثابت ، قال : کان علی فی بیته اذا اتی فقیل له : قد جلس ابوبکر للبیعه ، فخرج فی قمیص ما علیه ازار و لارداء ، عجلا ، کراهیه ان یبطی عنها، حتی بایعه ثم  جلس الیه و بعث الی ثوبه فاتاه  فتجلله ، و لزم مجلسه

تاریخ الامم و الملوک (الطبری) ج3/207

چاپ بیروت ،دار الترات ، الطبع الثانیه ، تاریخ  : ق 1387، 1967 م

بله خانم امه الله متاسفانه این مطلب آنقدر احمقانه به نظر می رسد که جز با دیده  تمسخر نمی توان به آن نگاه کرد و ضمنا علاوه بر نکته طنزی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که راجع به امام علی علیه السلام آورده ، به طور قطع و یقین می توان گفت که حضرت با علاقه با ابوبکر بیعت نکردند "

ضمن اینکه همانطور که گفتم روایت دیگری از او نقل کردم:

"

...روایت دیگری از سیف :

طبری در  ج3/210 در بیان حوادث تاریخی سال 11 و ابن عساکر در  ج1/427 از سیف نقل می کند

((رسول خدا پیش از وفات خود لشکری از اهل مدینه و اطراف آن تهیه فرمود که از افراد آن لشکر عمر بن خطاب بود و اسامه بن زید را فرمانده آن لشکر کرد . هنوز دنباله آن لشکر از مدینه نگذشته بود که رسول خدا از دنیا رحلت نمود. اسامه لشکر را از حرکت بازداشت و به عمر گفت به سوی خلیفه رسول خدا بازگرد و از او رخصت بگیر تا مردم را باز گردانم...))

و نیز می گوید ((انصار  که در آن لشکر بوذند به وسیله عمر برای ابوبکر پیغام فرستادند که به جای اسامه دیگری را فرمانده لشکر کند . عمر چون پیغام انصار را رسانید ابوبکر برجست و ریش عمر را گرفت. و گفت : ای پسر خطاب ! مادرت به عزایت بنشیند و به مرگت بگرد . اسامه را رسول خدا امیر لشکر فرموده است. تو به من دستور می دهی که این منصب را از او بگیرم و دیگری را به جای او امیر کنم ؟!))

و اما راو یان دیگر (( روز 2 شنبه جهار روز مانده از صفر سال یازدهم  رسول خدا فرمان آماده باش برای جنگ با روم را صادر کرد . فردای آن روز اسامه را خواند و فرمود با سمت فرمانهی سپاه به جایگاهی که پدرت در آنجا شهید شد حرکت کن و بر آنها بتاز . روز 4 شنبه تب و سردر بر پیغمبر عارض شد و صبح 5 شنبه پیامبر به دست خود پرچم جنگ را برای اسامه بست اسامه پرچم را به دست گرفت و از مدینه بیرون شد و جرف را که در یک فرسنگی مدینه است اردوگاه را لشکر قرار داد. سران مهاجر و انصلر عموما دعوت شدند که در این جنگ شرکت کنند ابوبکر ؛عمر ؛ابو عبیده جراح ؛صعد وقاص؛ سعید بن زید و عده دیگری از آنها بودند . جمعی از افراد به طور اعتراض گفتند : چرا این پسرک را فرمانده سپاهی می کنند که افراد آن از مهاجرین نخستین تشکیل شده است . رسول خدا چون این سخن بشنید سخت بر آشفت و در حالیکه دسمالی به سر بسته و قطیفه ای بر دوش انداخته بود از منزل بیرون شد و بر منبر بالا رفت و فرمود این چه سخنی است که در باره فرماندهی این اسامه به من گزارش شده است همانا شما بودید که پیش از این درباره فرماندهی پدرش اعتراض داشتید در صورتی که به خدا قسم پدرش لایق فرماندهی بود و پسرش هم همان لیاقت رادارد ...بیماری پیامبر سنگین تر شد و در حالیکه از شدت مرض بیهوش بود اسامه بالای سر او امد پیامبر را بوسید ولی پیامبر قدرت سخن گفتن را نداشت اسامه برگشت و دوشنبه خدمت پیامبر آمد و آن حضرت در حالیکه سبکتر بود فرمود ((به میمنت و مبارکی روانه شو ))...هنگامی که می خواست سپاه را کوچ دهد قاصدی از مادرش ام ایمن آمد و خبر احتضار پیامبر را به او داد پس او با عمر و ابو عبیده و دیگران بازگشتند . پیامبر نیز ظهر همان روز وفات نمود .

این روایت از ابن سعد در طبقات ج2/190 وابن سیده در عیون الاثر ج2/81 و دیگران نیز تصریح کرده اند که ابوبکر و عمر جزو لشکر اسامه بودند از جمله :

بلاذری در انساب الاشراف ج1/474

یعقوبی در تاریخ خود ج2/74

ابن بدران در تهذیب خود ج 2/74

ابن اثیر در تاریخ خود ج2/120

ملا متقی در کنزالعمال ج5/312و در منتخب کنز ج4/180

ابن سعد در طبقات ج 4/66

مراغی در تلخیص معالم دار الهجره /90

1-سیف در نقل خود آورده انتهای سپاه از مدینه خارج نشده بود که ...

حال آنکه در بقیه نقل ها آمده که لشکر اسامه در ((جرف)) در یک فرسخی مدینه در اردوگاه بودند و چند روزی به مدینه رفت وآمد میکردند.

2- سیف می گوید اسامه به محض اینکه خبر وفات پیامبر را شنید  عمر را به سوی خلیفه رسول خدا فرستاد و از او اجازه خواست بازگردد

اولا خبری که به اسامه رسیده خبر احتضار پیامبر بوده نه خبر فوت ایشان

ثانیا طبق بقیه روایات ابوبکر خود در لشکر بوده و در مدینه حضور نداشته

ثالثا سیف روایت می کند:" انصاراز ابوبکر خواستند سیف را عوض کند "حال آنکه در روایات دیگر و به خصوص ابن عساکر ج1/438 تصریح شده در خواست کنندگان از مهاجرین نخستین بوده اند و در خواست از پیامبر بوده ولی چون حکومت معاصر سیف از مهاجرین بوده او میخواسته جلب رضایت انها را بکند .

رابعا سیف گوید ابوبکر ریش عمر را گرفت و او را نفرین کرد در صورتی که و ما الرسول الا البلاغ

اگه بازهم نیازی به مدرک بود من مدارک دیگری هم دارم"

منتظر جوابتان هستم (امیدوارم تاخیر مرا به علت  ناتوانی در جوابگویی ندانید به خصوص در آینده )

 

* اگر مدارک من در مورد این ۴ کتاب را خواستید بگویید تا من بیاورم. اما امیدوارم به علت طولانی بودن مطالب این را از من نخواهید . می توانید با بررسی کتب کعتبر به این نتیجه برسید

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 22:31 |
صحیح مسلم /کتاب الفرایض/۳ باب قول النبی(ص) (ماترکنا الصدقه)

۶۷۲۶/فقال لهما ابوبکر :سمعت رسول الله  (ص)یقول :((لا نورث ما ترکنا الصدقه .انما یاکل آل محمد من هذه المال )) قال ابوبکر :ولله لا ادع امرآً رایتُ رسول الله الا  یصنعه . قال فهجرته فاطمه  فلم تکلمه حتی ماتت.

۱ - صحیح مسلم  کتاب الفضایل الصحابه . باب فضایل فاطمه .بنت النبی

۹۴- (قال النبی ) انما فاطمه بعضه منی . یوذنی ما آذاها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲-سوره نمل آیه ۱۶

((و ورث سلیمان داوود))

 نتیجه :ابوبکر باعث اذیت پیامبر شده

و با توجه به آیه سلیمان برای داوود ارث گذاشت در حالیکه پیامبر بود پس چگونه است که فاطمه از پیامبر ارث نمی برد ؟

امیر حسین شهیدی

+ نوشته شده توسط امیر حسین شهیدی (شیعه) در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 23:4 |