اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذ بالله ان يحضرون ان الله هو السميع العليم .
بسم الله الرحمن الرحيم
جواد عليخاني هستم .
بريم ببينيم جواب آقا عبدالله رو چه جوري مي شه داد ؟
اولين مطلب ايشون تو نقد جوابيه من مبحث اجتهاد بود كه ايشون اين مبحث رو در مقابل بحث نياز امت به علم امام گذاشت و نتيجه گرفت كه مي خوام بگم نتيجه ايشون صد در صد غلط هستش .
ايشون نوشته :
آيا شما ميدانستيد مجتهد کسي است که نه تنها ميتواند احکام را از ميان کتاب الله و سنت رسول الله استخراج کند بلکه ميتواند عمل قياس را درمورد مسائل جديد انجام داده و براي مواردي که حتي کوچکترين اثري از آن در زمان رسول الله نبوده حکم دهد؟!
و من مي گم :
مي خوام منابعي رو كه خود شما نوشتي مورد نقد قرار بدم و در آخر نظر تشيع رو هم بيان كنم تا ببينيم كي با حق همراه هستش .
1- كتاب : طبق خود نص هيچ كس به حقيقت قرآن دسترسي پيدا نمي كنه . (لا يمسه الا المطهرون) قبلا در اين رابطه بحث كردم و گفتم كه ((لا))ي موجود تو اين فراز ((لا))ي نافيه هستش . از طرفي بازم طبق نقل قرآن تاويل كتاب رو فقط خدا و راسخين در علم مي دونن .
حالا اين وسط يه سري از آيات هستن كه ظاهرشون واسه ما حجته كه بهشون محكمات قرآن مي گيم . از طرفي اهل سنت معتقدن كه قرآن باطن نداره !!!!! با اين اوصاف دامنه استفاده از كتاب بدون در نظر گرفتن راسخين در علم و مطهرون و كساني كه عدل قرآن هستن و تاويل كننده هاي قرآن هستن خيلي خيلي كم مي شه .
2- سنت : خيلي جالبه !! امروز كساني داعيه پيروي از سنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم رو دارن كه پيشوايان و بزرگان اونا بيشترين مخالفت رو با سنت نبوي داشتن !!!!!!!!!!!!
اول اين مطلبو مي گم بعد ادامه حرفامو پي ميگيرم :
اهل سنت واقعي بي هيچ قيد و شرطي شيعيان هستن و بس . كساني كه حتي يك سنت نبوي رو زير پا نذاشتن و هميشه در مقام اطاعت از اون بزرگوار بودن .
حالا ادامه حرفم :
ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه نه تنها از نقل حديث از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم جلوگيري كردن بلكه سنتهايي رو كه طبق نص از ايشون به يادگار مونده بود رو منكر شدن و ترك كردن . اونوقت پيروان اونها امروز تو دنيا با نام اهل سنت شناخته مي شن !!!!!!!!! اينها همش از بازيهاي ناجوونمردونه دنيا هستش كه لقب كسي به ناحق به كس ديگه داده بشه و ...
از جمله اونها مي تونم به قضاياي ((ترك صدقه مؤلفة قلوبهم)) ((حرام كردن متعه به راي شخصي)) ((منع از نگارش وصيت)) و ((خوندن نماز مستحبي تراويح به جماعت)) اشاره كنم .
اينها بزرگان اهل سنت نبوي هستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما از طرفي اين جلوگيريها رو مي بينيم اما از يه طرف ديگه مي بينيم كه اين همه احاديث از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده . و حيرون مي مونيم كه بابا اگه از نقل حديث رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم جلوگيري كردن پس چرا اين همه حديث الان از ايشون موجوده و متوجه مي شيم اين مطلب اشاره مستقيم به جعل احاديث بعد از اون بزرگوار داره كه نمونه اون رو كم نديديم فقط درخواست كنين تا نمونه هايي از اين احاديث رو به اميد حق بيان كنم .
3- قياس : همونطور كه مشخصه شما نوشتي كه مهمترين منبع اهل كتاب و سنت هستش . حالا اگه بخوايم اعتراضات رو بي خيال شيم بايد از شما بپرسم طبق همين قرآن و سنت كه شما ادعاي پيروي اونها رو دارين چه مجوزي براي قياس كردن تو مسائل و احكام وجود داره ؟
بهترين حجت براي انجام تكاليف نص و قول و فعل و تقرير هستش حالا كجا آيه يا روايت يا انجام كار قياس توسط رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم داريم ؟
شايد بگيد كه حضرت نيازي به قياس نداشته اما اگه قياس يه كار تاييد شده اي از طرف خدا و رسول صلي الله عليه و آله و سلم بود بايد ايشون واسه ما بيان مي كردن كه :
چون بعد از من كسي ديگه نمي تونه تو مسائل ، اونا رو تفكيك كنه پس قياس كنين .
بايد به شما بگم قياس يه چيز من درآورديه كه ريشه تو ضعف اهل سنت در رابطه با مقوله امامت و علم امامت داره .
قياس نشون از ضعف فقه اهل سنت داره . قياس نشون مي ده مجتهدين اهل سنت چون دستشون به جايي بند نبود خودشون واسه خودشون دستگيره درست كردن . قياس به ما ميگه كه هيچ چي بلد نيستم .
اصلا با عقل سازگار نيست كه يه نفر بره قياس كنه با توجه به حكم يه مسئله ديگه واسه يه مسئله ديگه حكم بتراشه . مي تونم تا پس فردا واستون مثالايي بزنم كه خيلي شبيه هم هستن و تو اون موارد قياس كم مياره و كور مي زنه . اصلا مي شه بگين ريشه قياس كجاست ؟ و اين مساله از كجا سر و كله ش پيدا شده ؟
واقعا اگر اهل سنت منبع قابل اعتمادي داشتن چرا بايد مي رفتن سراغ قياس ؟
تو اين مورد نظر شيعه براينه كه :
ابتدا بايد ببينيم نص چي ميگه . بعد از نص بايد ديد حرف رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چيه ؟ بعد از ايشون بايد ديد كه حرف امامان معصوم عليهم السلام چيه ؟ همون كساني كه خدا اراده كرده كه هر گونه پليدي و بدي رو از اونها دور كنه و حرف اونها دقيقا حرف رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم هستش .
حالا مي شه فهميد كه گستره فقه شيعه تا چه اندازه هستش و به هيچ وجه نمي شه فقه اهل سنت رو با فقه شيعه مقايسه كرد .
تا اينجاي كار مسائل حله .
اما يه مشكل پيش مياد و اون هم مشكل غيبت خاتم اوصياء صلوات الله عليهم اجمعين هستش . تو زمان غيبت مجتهدين محل رجوع امت هستن . همونطور كه امام زمان عليه السلام فرمودن :
و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة احاديثنا
تو زمان غيبت اين مراجع عظام هستن كه طبق كتاب و سنت و گفتار ائمه شيعه عليهم السلام جواب مردم رو ميدن . اگر هم در رابطه با مسئله اي حديثي وارد نشده بود شيعه دو تا آيتم ديگه هم داره كه يكي عقله و ديگري اجماع . حالا اگه با همه اين اوصاف يه مجتهد خطا كرد اون وقته كه مي گن اگه مجتهد تو اجتهاد خطا كرد يه اجر و اگه خطا نكرد و درست عمل كرد دو اجر مي بره .
نه اينكه بره سراغ قياس مسائل و احكام با هم ديگه .
تو همين رابطه امام صادق عليه السلام با ابوحنيفه (يكي از هزاران شاگردش) يه مناظره دارن كه به راحتي آب خوردن اثبات مي كنن كه قياس يه چيز من درآورديه .
حضرت مي فرماين كه شنيدم طبق قياس حكم مي كني .
گفت بله همينطوره .
بعد حضرت عليه السلام براي اينكه اون به اشتباهش پي ببرونه! يه چند تا مثال زدن و فرمودن :
مني نجس تره يا بول ؟
جواب داد بول .
حضرت فرمود پس چرا براي بول طهارت گرفتن كافيه اما واسه مني بايد غسل كرد ؟
حضرت دوباره فرمودن ؟
مرد قوي تره يا زن ؟
گفت مرد .
فرمود پس چرا سهم ارث مرد دو برابر زنه ؟ اگه به قياس باشه بايد بگه چون زن ضعيف تره پس ارث بيشتري بايد ببره .
فرمود نماز مهمتره يا روزه ؟
گفت نماز .
حضرت فرمود پس چرا نماز از گردن زنان حائض ساقطه اما بايد قضاي روزه شونو بگيرن ؟
با همه اين تفاسير و اين توضيحات واضح احتمال مي دم كه در رابطه با اين مساله اشكالاتي از جانب شما مطرح بشه . خودم مطرح نمي كنم و جواب نمي دم چون مي خوام مطلبم زياد طول و دراز نشه اما اگه از جانب شما مطرح شد اگه بلد بودم جواب مي دم .
پس اجتهاد به هيچ عنوان مساله امامت رو رد نمي كنه .
جواب قسمتي كه مربوط به اثبات علم اميرالمومنين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام با استفاده از آيه تطهير هستش رو فعلا نمي نويسم . چون در اين مورد حالا حالاها حرف دارم و مي خوام تو يه پست جداگونه بفرستمش تا اولا مطالب زياد نباشه ثانيا به طور مجزا روش فكر بشه .
فعلا مي رم سراغ اشكالات بعدي شما تا بعد ...
در رابطه با حديث ثقلين و حديث سفينه نوح .
شما يكي از دو حالت زير رو دارين :
1- خيلي خيلي متعصب هستي به طوري كه حرف جمهور علماي خودتون و تمام علماي شيعه رو قبول نداري
2- از سند اين دو حديث واقعا بي اطلاعي و بايد از شما پرسيد اگه حالت دوم واسه شما پيش اومده چرا بدون اطلاع به سند حديثي به اين محكمي مي خواي خدشه وارد كني . سنداشو داشته باش تا در حق به روي شما واز بشه و متوجه بشي كه كساني كه عدل قرآنن و مثل سفينه نوح هستن بايد پيروي بشن نه كساني كه مبرهنات اسلام رو هم نمي دونستن !! :
حديث ثقلين :
اين حديث رو 33 يا 34 نفر از صحابه نقل كردن كه دونه دونه شونو محض اطلاع شما مي شمرم (به اميد خدا) :
1- ابو ايوب انصاري
2- ابوذر غفاري
3- ابورافع غلام پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم
4- ابو سعيد خدري
5- ابو شريح خزاعي
6- ابو قدامه انصاري
7- ابوليلي انصاري
8- ابوالهثيم بن تيهان
9- ابوهريره
10- ام سلمه
11- ام هاني
12- انس بن مالك
13- براء بن عازب
14- جابربن عبدالله انصاري
15- جبير بن مطعم
16- حذيفة بن اسيد غفاري
17- حذيفة بن يمان
18- خزيمة بن ثابت ذوشهادتين
19- زيد بن ارقم
20- زيد بن ثابت
21- سعدبن ابي وقاص
22- سلمان فارسي (جيگر ايراني خودمون)
23- سهل بن سعد
24- ضمره اسلمي
25- طلحة بن عبدالله تميمي
26- عامربن ليلي
27- عبدالرحمن بن عوف
28- عبدالله بن حنطب
29- عبدالله بن عباس
30- عدي بن حاتم
31- عقبة بن عامر
32- (((((عمر بن خطاب))))) قابل توجه اهل سنت
33- عمروبن عاص
مراجعه كنين به :
صحيح مسلم 4/1874/ 36و37 سنن ترمذي 5/662/2786 و2788 سنن دارمي 2/889/3198 مستدرك علي الصحيحين 3/118/4577 خصائص امام اميرالمومنين عليه السلام للنسائي 150/79 تاريخ بغداد 8/442 طبقات الكبري 2/ 196 معجم صغير 1/131 معجم كبير 3/65 -67/2678-2681 و 2683 درالمنثور 2/60 كنزالعمال 1/172 باب الاعتصام بالكتاب و السنة ينابيع الموده 1/95/126 مجمع الزوائد 9/257 اسدالغابه 3/136/2739 و 219/2907 صواعق محرقه 226 البدايه والنهايه 7/349 جامع الاصول 9/158 احقاق الحق 9/309-375 نفخات الازهار في خلاصه عبقات الانوار 2/88 و 227 الخصال 65/97 و 459 / 2 امالي الطوسي 1/255 و 2/490 كمال الدين 234-241 معاني الاخبار 90/3 امالي المفيد 46/6 امالي الصدوق 338/15 الارشاد 1/233 كفاية الاثر 92 و 128 و 137 و ... و ... و ...
ديگه اينكه صاحب عبقات ، از سخاوي تو ((استجلاب ارتقاء الغرف)) و سمهودي تو ((جواهر العقدين)) نقل كرده كه اين حديث رو بيشتر از 20 نفر از صحابه روايت كردن و خودش اسم 34 نفر رو نام مي بره كه مصادر و بزرگان اهل سنت اين حديث رو از اونها نقل كردن . مراجعه كنين به : نفخات الازهار : 2/87-236
توضيح در رابطه با اين حديث واقعا خيلي زياده و خدائيش اگه بخوام بنويسم بايد تو دو سه تا پست طول و دراز بنويسم تا شما بدونين كه سند اين حديث تا چه اندازه محكمه .
اين از حديث ثقلين و منبعش تو كتب اهل سنت و شيعيان.
و اما حديث سفينه نوح :
يكي از ويژگي هاي اين حديث اينه كه از زبون افراد مختلف و تو جاهاي مختلف نقل شده كه فقط آدرساشو ميدم :
مستدرك علي الصحيحين 3/163/4720 ينابيع الموده 1/94/5 و 1/76/12 و ايضا 3/359 تاريخ بغداد 12/91 از انس بن مالك فرائد السمطين 1/37 و 2/242/516 از ابوسعيد خدري العمده 359/693 از ابوذر كنز العمال 12/95/34151 مناقب ابن مغازلي 132/173 از ابن عباس عوال اللآلي 4/85/59 صواعق محرقه 186 جامع الصغير سيوطي 2/533 حلية الاولياء 4/306 معجم صغير طبراني 2/22 جمال الاسبوع 251 شرح الاخبار 2/501/887 امالي طوسي 60/88 و 459/1026 و 773/1532 كمال الدين 239/59 احتجاج 1/361/58 كتاب سليم بن قيس 2/937 و 2/830 غرر الحكم 7893 و 7894 بشارة المصطفي 88 و 30 از بصير بن زيد بن ارطاة رجال كشي 1/115/52 مناقب ابن شهر آشوب 1/295 دعائم الاسلام 1/28 احقاق الحق 9/203نقل از ارجح المطالب عيون اخبار رضا 2/27/10 صحيفه امام رضا عليه السلام 57/76
حالا يه فكري واسه اين حرفت بكن :
و در جاي ديگر حرف از حديث ثقلين و سفينه ي نوح زديد که اين هم مانند شبهات گذشته تان تفسير کرديد و علم امام را از آن استخراج کرديد! که البته اين احاديث از لحاظ سنديت هم معتبر نيستند!
به نظر من بحث اين را براي بعد بگذاريم بهتر است.
اما در رابطه با آيه 32 سوره فاطر :
واقعا آقا عبدالله وقتي متون شما رو مي خونم با خودم مي گم كه بعيده از شما كه چنين اشكالي رو واسه اين آيه بتراشي .
تا قسمت اول اين آيه كه خداوند مي فرمايد كه يه سري از افراد رو از ميان بندگان گلچين كرديم و كتاب رو به اونا ارث داديم مشكلي نيست . مشكل شما سر تيكه دوم آيه هستش كه مي فرمايد اونا سه دسته هستن كساني كه به خودشون ظلم مي كنن و كساني كه راه ميانه در پيش گرفتن و سبقت گيرندگان در خيرها الي آخر .
اين سه دسته بندي براي ((الذين)) نيست بلكه براي ((عبادنا)) هستش . اگه خلاف اين رو در نظر بگيريم لازمه حرفمون اين ميشه كه بگيم خدا افراد گناهكار و ظالم به نفس رو گلچين كرده و و برگزيده و اونا رو با دو دسته ديگه يعني ميانه رو ها و سبقت گيرندگان در خير قاطي كرده و هيچ فرقي بين اين سه دسته قائل نشده .
و اگه دقيق تر نگاه كنيم مي بينيم كه اصلا جامعه اسلامي و امت به اين سه دسته تقسيم مي شن اگه قراره كه خدا طبق اين دسته بندي همه امت رو براي به ارث بردن كتاب انتخاب كرده باشه ديگه چرا فرموده اصطفينا . وقتي از يه مجموعه همه چيز رو انتخاب كني ديگه حرف گلچين كردن معني نمي ده چون شما خشك و تر و بد و خوب رو با هم انتخاب كردين . خواهشا رو حرفام فكر كنين و سريع موضع گيري نكنين اون چيزي كه از شخصيت شما تو ذهن من درست شده اينه كه شما خيلي منطقي هستين .
و اما قسمت بعدي كه مربوط به آيات 77 تا 79 سوره واقعه هستش .
قبلا در اين رابطه توضيح تقريبا مفصلي داده بودم و قرار هم بود كه اينو دوباره واسه خانم امة الله توضيح بدم .
بايد به عرض شما برسونم كه اين آيه عقيده شيعه رو اثبات مي كنه قرآن داراي باطن هستش چون مي فرمايد كه :
انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لا يمسه الالمطهرون
اولا اگه قرار بود كه منظور از قرآن كريم همين ورقه هايي باشه كه الان دست من و شماست پس جا نداشت كه خدا بفرماد : ((في كتاب مكنون)) چون اين اوراق به هيچ وجه مكنون و پنهان نيستن و منظور علم قرآن هستش كه اون علم رو جز خدا و راسخين در علم نمي دونن در ثاني ((لا)) در كلمه ((لا يمسه)) لاي نافيه هستش نه لاي ناهيه . در صورتي كه همه مي تونن بدون طهارت به قرآن دست بزنن . و اگه منظور خدا از اين آيه تنها وضو گرفتن بود معني با واقعيت جور در نمي اومد . در صورت درخواست شما ان شاء الله توضيح بيشتر هم مي دم .
حالا مطهرون كيا هستن . يه آيه واستون مي نويسم و راهنمائيتون مي كنم :
انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (33 احزاب) با توجه به اين آيه و همسنگ بودن قرآن و اهل بيت عليهم السلام تو حديث ثقلين فكر نكنم نقلي باقي مونده باشه . درسته ؟ البته اگه باقي هست فقط بفرمائيد .
و اما در رابطه با اهل الذكر
نمي دونم چرا شما تا به اين اندازه به آيات قرآن به صورت سطحي نگاه مي كنيد .
اولا قبل از اقامه دلايلم به من بگين كه آيا حرف من اشتباه بود ؟
تو قرآن قرآن و رسول الله هر دو با اسم ذكر به ما معرفي شدن مثلا :
درست آيه بعدي همين آيه 43 كه مبحث فاسئلوا اهل الذكر رو مطرح كرده يعني آيه 44 نحل مي فرمايد كه :
و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون (44 نحل)
يعني : و ما ذكر (قرآن) را براي تو فرو فرستاديم تا آنچه را بر كه مردم نازل شده است براي آنها بيان كني و شايد كه تفكر كنند .
دليل از اين محكمتر ؟ آيا ذكر تو اين آيه به قرينه آيه قبلي نيست ؟ يا شانسي اين طوري شده ؟
ديگه اينكه خداوند تو آيه 9 سوره حجر مي فرمايد :
انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون و آيا ديگه اي كه قرآن رو ذكر در نظر گرفتن .
ديگه اينكه تو آيه 11 سوره طلاق خداوند مي فرمايد :
قد انزل الله اليكم ذكرا رسولا يتلوا عليكم آيات الله (الي آخر آيه)
خداوند براي شما ذكري نازل كرده كه او پيامبري است كه آيات روشن خدا را براي شما تلاوت مي كند ...
آيا اين حرف من غلط بود كه اگر ذكر رو طبق اين دو آيه در نظر بگيريم اهل ذكر اهل بيت عليهم السلام هستن .
حالا مي خوام به شما بگم كه اصلا بايد اهل ذكر رو اهل بيت عليهم السلام در نظر گرفت .
خدا خطاب به مشركان مي فرمايد كه : فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون .
نكنه شما مي خواي بگي كه خدا فرموده اينا برن از سران اديان گذشته بپرسن ؟ اگه حرف شما اينه بايد بگم كه خيلي خيلي حرف غلطيه . چون :
قرآن مثل كتب آسماني قبلي مثل تورات و زبور صحف و انجيل و ... ذكر هستش . و اگه بخوايم در رابطه با دين يا يه كتاب آسماني تحقيق كنيم بايد از اهل اون دين و اون كتاب سوال كنيم چون با اطلاع ترين افراد نسبت به اون دين همون پيروان اون دين هستن . اين طوري ما يه تحقيق كامل داريم .
حالا به نظرشما درسته كه كسي كه بخواد بره در رابطه با اسلام تحقيقي بكنه بره مثلا از يهوديا بپرسه ؟
شايد شما بگي مي رن از يهوديا يا اديان قبلي نشانه هاي پيامبر ما رو سوال كنن . اما اگه اونا مي خواستن در رابطه با پيامبر ما صلي الله عليه و آله وسلم حرف مساعد بزنن و به ديگران بگن كه اين پيامبر خداست كه اول خودشون به اسلام گرايش پيدا ميكردن كه.
اصولا دل مشركين و بت پرستان به مخالفتهاي سران اديان قبلي گرم بود . مثلا يهوديان از هيچ مخالفتي فرو گذار نمي كردن . اون از جنگاي اسلام با اونا و اين هم از آيه قرآن :
هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلا (51 نساء ) مي گفتن كه مشركان از مسلمونا هدايت شده ترن .
يعني شما لحظه اي به مخيله ت راه نده كه اهل الذكر كسي غير از اهل بيت عليهم السلام باشن . و اصلا ما داريم كه براي سوال پيش رسول الله مي اومدن و نشونه هاي نبوت رو تو ايشون مي ديدين و هر سوالي كه ميكردن ايشون جواب ميدادن و بعد از ايشون اميرالمومنين عليه السلام بودن كه مرجع سيل سوالات بودن و اونها رو تو زمان غصب شدن خلافتشون جواب مي دادن . از همين جا مشخص مي شه كه كي به امر خلافت و جانشيني رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم سزاوارتر بود . اميرالمومنين عليه السلام كه انواع سوالات و شبهات داخلي و خارجي رو جواب مي دادن يا مثلا عمر كه بيش از هفتاد مرتبه گفت : لو لا علي لهلك العمر .
در ضمن اين آيه همين الان هم بايد مورد استفاده قرار بگيره .
اگه بخوايم الان اين آيه رو مورد استفاده قرار بديم و بخوايم طبق اعتقاد شما پيش بريم بايد بگيم كه مشركان و كافران امروزي بايد برن از يهوديا و نصاراي زمان در رابطه با اسلام بپرسن !!!!!!!!
اين يه اصله كه براي فرا گرفتن چيزي بايد پيش كاردون رفت . آره بابا جون بيشتر رو آيات فكر كن .
و در رابطه با علم غيب . اون طور كه من از صحبتاي شما فهميده بودم شما اول علم غيب رو براي حضرت قبول نداشتين و الان هستش كه با توجه به اون آيات شما ميگي كه حضرت علم غيب دارن .
گواه حرف من نوشته خود شماست :
نمیتوان در مسائل عادی و طبیعی زندگی رسول الله را برئ از اشتباه دانست! چون معنایی ندارد که کسی را در زندگی خود برئ اشتباه بدانیم!!! چون چنین عصمتی نیازمند علم غیب است و البته علم به آینده.
اين عبارت شما : چون چنین عصمتی نیازمند علم غیب است
دقيقا نشون مي ده كه شما علم غيب رو براي حضرت قبول نداشتين
و جاي ديگه شما واسمون آيه آوردي كه اثبات كني حضرت رسول علم غيب ندارن و گفتين كه خدا به حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرموده كه بگو ((لا اعلم الغيب)) . و اين آيه رو گواه گرفتين كه حضرت غيب نمي دونن و ما رو به غلو تو علم ايشون متهم كردين . الحمد لله كه شما قبول كردي ايشون علم غيب دارن . اما كي گفته كه ايشون به اختيار خودشون علم غيب داشتن و هر موقع كه خودشون خواستن خدارو شكر كه نوشته هاي من هنوز باقي هستن شما مي تونين برين بخونين كه من گفتم حضرت منظورشون اين بوده كه به خودي خود علم غيب ندارن و اين علم از طرف خدا به ايشون افاضه شده .
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما (65 كهف)
اولا كلمه عندنا مشخص مي كنه كه اين علم از طرف خداست و كسي تو اون دخيل نيست .
ثانيا چرا از اين علم به علم غيب تعبير نشده و گفته شده علم لدني ؟ مشخص مي شه كه علم لدني نمونه اي از علم غيبه كه از آخر سياق اين آيات مي فهميم علم لدني همون ((علم به تاويل حوادث)) هستش . و كسي كه داراي اين علم باشه ديگه به قول شما از اشتباهات مباح زندگي هم مصون هستش .
و اوني كه از آيه برمياد اينه كه خدا از قبل اين علم لدني رو به حضرت خضر علي نبينا و آله و عليه السلام عطا كرده بوده و بعد از اون ديگه حضرت خضر به حوادث و رخدادها عالم بودن چون زمان فعل ((علمناه)) به گذشته بر ميگرده اما علم حضرت خضر حال و آينده رو در بر مي گيره و حتي مي دونسته كه حضرت موسي تاب و تحمل ديدن اين اوامر رو نداره .
پس قاطي نكردن اين مباحث تو فهم اونها كمك مي كنه .
در ضمن مگه آيه قرآن واسه شما نياوردم كه حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام به مردم فرمودن كه : وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُم ؟
