بسم الله الرحمن الرحيم
چنانچه من هنوز در حين بحث در مورد عصمت هستم و هنوز منتظر جواب براي ادامه بحث هستم. اما در حاشيه مباحثي به گوشم خورد كه با خودم گفتم اگر اين مباحث باز نشود ممكن است دچار ابهام شود
البته اين مطالب من كامل نيست و از دوستان بزرگوارم مثل آقاي عليخواني و آقاي حامد و باقي دوستان استدعا بر كامل كردن مطالب دارم.
اول به بحث عصمت (تا به اينجا) نگاهي بيندازيم.
بعد از مطالب نوشته شده در مورد عصمت دوستمان آقاي فاروق فرمودند:
البته به صورت مختصر بيان شده است
نویسنده: فاروق به مسعود
دوشنبه 5 آذر1386 ساعت: 7:12
با سلام
نوشتار شما را خواندم.
ای کاش تعریف مورد قبول خود را می نوشتید تا بر اساس ان در باره نظر شما قضاوت شود !
و من عرض كردم
نویسنده: مسعود
دوشنبه 5 آذر1386 ساعت: 12:21
با سلام
و نکته بعدی این که ببینید من داشتم نظرات دوستان را مطالعه می کردم دیدم نوشته شده بود عصمت مهم ترین موضوع شیعه است که شیعه برآن استوار است.
من می خواستم اگر اجازه باشد (به نظر من) این تعبیر نادرست را اصلاح کنیم
چیزی که شیعه بر آن استوار است توحید نبوت عدل معاد و امامت است نه عصمت
و نکته بعدی اینکه عصمت بیشتر یک بحث فلسفی است یعنی اگر کسی عصمت تام را قبول نداشته فکر نمی کنم که مشکلی برای او باشد مثلا شیخ صدوق نظریه ای دیگر در این مقال دارد و می گوید کسانی که عصمت تام را قائل هستند حتی غالی اند البته ایشان هم تصریح بر اینکه عصمت بر اساس آیه تطهیر و بر اساس دستورات یعنی راهنما از طرف خدا نباید خود گناه کار باشد دارند و ... دارند
اما به هر حال این نظریه ها در مورد عصمت بسیار است البته من هم با توجه به موضوعات مختلفی که بیان شد و آیاتی که آنها را مورد نقد و بررسی قرار می دهیم و همچنین احادیث مخصوصا ثقلین نظرم بر عصمت رساننده دستورات الهی به مردم برای مصونیت از اشتباه و گمراه کردن مردم است هست
با تشکر مسعود
و چندي بعد خانم امة الله اينگونه فرمودند
نویسنده: أمة الله به آقاى مسعود
پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت: 20:39
السلام عليكم
لطف كنيد آيات قرآن را با درج آيات قبل وبعد معنى و تفسير كنيد.
متأسفانه عادت تشيع اينست كه آيات را بريده و از هم جدا خوانده و تفسيرى براى خود مى كنند !
شكى نيست كه ايمان نعمتى ست ارجمند و تمامى مؤمنين از انبياء علیهم السلام تا صالحین به این حقیقت اعتراف و ایمان را لطفی خدایی می خواندند.زیرا توفیق و اثر ایمان بر قلب انسان خود لطف و رحمتی ست الهی.
و اینکه یوسف علیه السلام طلب یاری ومدد از سوی خدا می کند ، همين اظهار بندگی و اعتراف به لطف خدایی ست نه اینکه می خواسته بی اختیار و اتوماتیکی معصوم شود و اختیار از دستش رها شود !!
پس همانطور که ما طلب ثبات در ایمان را از الله تعالی داریم ، انبياءو رسولان الهي نيز طلب ثبات در ايمان و عمل صالح داشتند .
اين يك وجه مشترك انساني بين انبياء عليهم السلام و مؤمنين براى اينست كه يقين كنيم كه خداوند از ميان انسانهايى شبيه به خودمان برايمان مبعوث مى فرستاده تا الگوی ما باشند.
و الگو بودن خود یک نوع هم جنسی و تشابه در نوعیت است و الا معنای الگو اثرش را از دست خواهد داد!
اگر انبیا و رسولان فوق بشر می بودند که انسانها به آنان اقتدا نکرده و مدعی می شدند که : شما که مثل ما نیستید پس چطور بمانند شما عمل کنیم !؟
پس عصمت در انبياء عليهم السلام يك حالت غير عادي نبوده است بلكه از دو راه مفهوم و نسبى بوده است:
1- توسط فرشته ى وحى راهنمايي مى شدند تا از خطا بدور شوند.
2- رسالتى را كه براى مردمان آورده بودند ايجاب مى كرد كه خود ابتدا الگوی عملی بدان باشند.
اگر عصمت پیامبران را مطلق بدانید با قرآن در جنگ خواهید افتاد که بسیار از خطاها و اشتباهات پیامبران مثالها آورده است.
و این مثالها نقص در کمال و سلامتی رسالت آنان نیست و برعکس اثبات این حقیقت قرآنی ست که انبیاء و رسولان خدایي از بشر بودند و بشر ، کامل نیست و نقص در او به سبب محدودیت های جسمی و مادی اوست که بایستی بواسطه ی شریعت همیشه مورد رقابت قرار گیرد.
آيا ازدواج آنان جز يك حاجت انساني ست؟
آيا غذا خوردنشان يك حاجت انساني نبود؟
آيا خوابيدنشان جز حاجتى ست مادى كه انسان طبيعتاً خسته مى شود و خسته احتياج به خواب و آرامش دارد
و من عرض كردم
نویسنده: مسعود
جمعه 9 آذر1386 ساعت: 12:2
بسم الله الرحمن الرحيم
خانم امة الله خدا وكيلي مطالب نوشته شده را خوانديد و اينگونه نتيجه گيري كرديد
من در كجا گفتم كه پيامبر و پيامبران جزو بشر نبوده اند من در كجا گفتم كه عصمت جبري است كه شما آن را رد كرديد من مگر نگفتم «... خداوند رجس و پليدي را از معصوم دور ميكند و در حق او لطفي انجام ميدهد، كه با آن خود معصوم دست از قبايح برميدارد...» و آن نشأت گرفته شده از علم است.
در ضمن آن كه شما گفتيد، كه من گفته بودم معصوم از جنس بشر نيست و آن را رد كرديد را من كجا گفتم، براي آگاهيتان بايد بگويم اشاعره اين را مي گفتند كه اين صحبت سرو پا اشكال است مگر در قرآن نيامده است(قُلْ إنَّما أنا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إلَيَّ)؛[18] «بگو اي پيامبر! من بشري همانند شمايم كه بر من وحي ميشود.» و يا همان موضوعي كه خودتان گفتيد پيامبر زماني اسوه حسنه نام مي گيرد كه از جنس بشر باشد
اما شما گويا اين را اشتباه فرض كرديد يعني بر اين فرض كرديد كه پيامبر زماني اسوه حسنه مي شود كه گناه كند! اين چنين است؟ شما احتمالا منظورتان از بشر بودن گناه كار بودن است چون من در هيچ كجا نگفتم كه پيامبر بشر نبوده اما گفتم پيامبر گناه كار نبوده و شما اين صحبت من را بر اين گرفتيد كه پيامبر بشر نبوده!!!
اما در مورد عصمت پيامبران كه من عرضه داشتم كه عصمت علم است و... نگاهي به قرآن مي كنيم
"عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا . إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ..."سوره جن آيه 26 و27
‹او داناي غيب عالم است و هيچكس بر علم غيب او آگاه نيست* مگر آن را كه به پيامبري بر گزيده ، زيرا كه از پيش روي و از پشت سرش نگهباني گسيل مي دارد
"وَعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَ...ا"بقره 31
به آدم تمام اسماءخود را آموخت و...
"وَلَقَدْ آَتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ . وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ" نمل آيه 15 و 16
ما به سليمان و داود دانش داديم و گفتند: سپاس ويژه خداوندي است كه مارا بر بسياري از بندگان مومنش فزوني بخشيد* سليمان(رهبري و علم را) از داود به ارث برد و گفت: اي مردم به ما سخن پرندگان آموختند و از هر چيزي به ما دادند و اين همان افزوني نمايان است.
"...وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذًا لَمِنَ الظَّالِمِينَ" بقره آيه 145
و اگر بعد از آن دانشي كه به تو رسيد از تمايلات آنان پيروي كني تو بيشك در آن صورت از ستمكاران باشي. و...
و اما شما در مورد عصمت گفتيد كه ممكن است اين امر مبتني بردو حالت زير باشد
1- توسط فرشته ى وحى راهنمايي مى شدند تا از خطا بدور شوند.
2- رسالتى را كه براى مردمان آورده بودند ايجاب مى كرد كه خود ابتدا الگوی عملی بدان باشند.
در حالت اول بايد بگوييم درست است و گفته قرآن هم همين است البته اجبار از اين قضيه بايد بر داشته شود و از اذهان زدوده شود
و در مورد دوم . اين همان صحبت موضوع عصمتي است كه ما مي گوييم يعني پيامبر نبايد خود گناه كند و...
و اما شما گفتيد كه ما تكه اي از قرآن استفاده مي كنيم.!!!؟؟؟
اين ديگر جالب ترين موضوعي است كه تا به حال شنيده ام.
اولا آري ما هستيم كه مي گوييم كه حسبنا كتاب الله و كلمات اطيعوا رسول را رسما نا ديده مي گيريم .
آري ما هستيم كه براي خداوند جسم قائليم و باقي آياتي كه اين را رد كرده اند را نمي بينيم
و...
و نكته بعدي چطور شد زماني كه آقاي انصاف آيه بيعت رضوان را آورد و با آن آيه قضيه شهادت حضرت فاطمه را رد كردند كسي چنين حرفي نزد كه در آيه 10 همان سوره گفته شده كه همه كساني كه در اين روز بيعت مي كنند بر بيعتشان نمي مانند و برخي بيعتشان را مي شكنند و شرط خداوند هم نشكستن بيعت هست. و حالا همه يو هو به اين فكر افتادند كه چطور و چطور از قرآن آيات را بياور. اگر مي خواهيد هر وقت كه مي خواستم آياتي از قرآن بياورم يك بار كامل قرآن را با سه ترجمه و دو تفسير بنويسم كه شما ناراحت نشويد.
از اينكه بد صحبت كردم مرا ببخشيد اما واقعا بعضي از صحبتهايتان چون توهين بود مرا برآشفت و براي روشن شدن موضوع اينگونه جواب دادم
و ايشان در نامه اي محترمانه فرمودند:
نویسنده: أمة الله به آقاى مسعود
جمعه 9 آذر1386 ساعت: 15:21
السلام عليكم
ابتدا طلب عذر و بخشش دارم اگر سخنم توهین آمیز بوده است.
و البته متأسفم که کمبود وقت باعث شد جواب ناقص بنویسم و شاید همین باعث ناراحتی و اشتباه فهمیدن مطلبم شده است.
الله تعالی بارها رسول الله صلی الله علیه و سلم را از شرک و نفاق و ظلم برحذر داشته است و این به معنای این نیست که رسول الله به شرک و نفاق یا ظلم مشغول بوده یا در آینده امکان این صفات بوده است!
اما در باره ی بیعت رضوان و مهاجرین و انصار مخصوصا سابقین آیات بسیاری در تأکید مقام و ایمانشان نازل شده است
و ناسخی بر آن آیات نیست.
شما برادر مسلم دارید منافقین را که خداوند آنان را با نام و شخصیت برای رسول الله معرفی کرده بود را با اصحاب اشتباه می گیرید.
در حالیکه قرآن در تسلسل آیات خیلی زیبا منافقین را معرفی می کند و حتی مکان آنان را نیز معرفی کرده است.
البته اینکه فکر می کنید من پیامبران را گناهکار خواندم باز مقداری عدم فهم شما را برایم آشکار ساخت .
خطاهای انبیا و رسولان الهی مورد نکوهش شدید خداوند و توبه ی عمیق و خالصانه ی این بندگان صالح خداوند می شده است.
سخن و مثل معروفی از تابعین هست بدین معنا که : گناهان بندگان خالص خداوند ثواب های ماست !
یعنی اینکه عبارت خطا و گناه هر چند بر هر اشتباهی که موجب خشم خداوند باشد اطلاق می شود ولی بسیار فرق است بین قاتل و زانی و مشرک که مورد خشم خداوند هست و بین عمل رسول الله که تحریم حلال بود و در آن عمل نیتش خوشنودی زنانش بود.
پس شدت گناه و اصرار بر گناه حد فاصل و راه شناخت گناهکاران است.
بندگان صالح ( پیامبران )ممکن است سهوا یا اشتباه کنند یا به عملی دست زنند که موجب نکوهش خداوند واقع شود.
و این بدین معنا نیست که ما پیامبران را هم ردیف گناهکاران دانیم .
منظور من اینست که پیامبران از جنس بشر بودند و بشر محدودیت خاصی دارد که ممکن است صبر و تحملش کم و زیاد شود و یا فراموشی کند .
و برای همین است که یونس علیه السلام مورد ابتلای شدید خداوند واقع شد در حالیکه از تسبیح کنندگان و بهترین عبادت کنندگان بود.
و سلیمان علیه السلام خودش را بخاطر علاقه به اسب های خود گناهکار مى شناخت زیرا این علاقه را سبب دوری اش از ذکر خداوند دانست.
و داوود علیه السلام بخاطر عجله در حکم بین دو خصم خودش را آنقدر گنه کار می بیند که با سرشکستگی به سجده و توبه مشغول می شود.
نویسنده: مسعود به خانم امه الله
شنبه 10 آذر1386 ساعت: 1:45
بسم الله الرحمن الرحيم
خانم امة الله شما در مورد بيعت رضوان فرموديد . بايد عرض كنم اين موضوع را قبلا توضيح دادم اما براي روشن تر شدن موضوع يك بار ديگر به صورت مختصر بيان مي كنم
ماهيت بيعت يك نوع قرار داد و معاهده اي ميان بيعت كننده از يكسو و بيعت پذير از سوي ديگر است و محتواي آن اطاعت وپيروي وحمايت و دفاع از بيعت شونده است و بر طبق شرايطي كه در آن ذكر مي كنند درجات مختلفي دارد. از لحن آيات و روايات استفاده مي شود كه بيعت يك نوع عقد لازم از سوي بيعت كننده است كه عمل بر طبق آن واجب است و بنابراين مشمول قانون كلي " اوفوا بالعقود"مائه آيه1 است. بنابراين بيعت كننده حق فسخ را ندارد ولي بيعت پذير چنانچه صلاح بداند مي تواند بيعت را بر دارد و فسخش كند
اگر اشتباه نكنم در تفسير در المنثور است كه مطلبي در ذيل همين آيه نوشته شده است كه: چنين نيست كه همه آنهايي كه بيعت كردند داخل آتش نشوند ، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين هستند ، دليلش هم آيه قبل است كه مي فرمايد: " ان الذين يبايعونك انما يبايعون..."(آنان كه با تو بيعت مي كنند در حقيقت با خداوند بيعت مي كنند، دست خدا بالاي دست ايشان است، پس هر كس كه بيعتش را بشكند جز اين نيست كه بر خودزيان كرده و هر كس به عهدش وفا كند بزودي او را مزدي بزرگ خواهد بود) آيه 10 سوره فتح. و از آن بر مي آيد كه بيعت كنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند و بعضي بيعتشان را شكستند ، چون شرط رضايت خداوند از آنها نشكستن بيعت بود.
البته اينجا بحث مدح خداوند از بني اسرائيل در قرآن نيز پيش مي آيد (كه خداوند بارها در قرآن فرموده است:ما شما بني اسرائيل را عزت داديم و بهترينتان در ميان بشر قرارداديم) كه با تمام اينها همين بني اسرائيل چه كار هايي كه با پيامبران خدا كه نكردند پس يعني تمجيد با شرايط خاص دليل بر بي گناهي كل بني اسرائيل نيست و در خبر جالب نيز آمده (علاءبن مسيب از پدرش نقل مي كند كه گفت : براءبن عازب(رض) را ديدم به او گفتم: خوشا به حالت همراه پيامبر بودي و در زير درخت با او بيعت كردي(بيعت رضوان). او گفت: برادر زاده ؛ نمي داني پس از او چه بدعت ها در دين گذاشتيم . صحيح بخاري ج3 ص30 غزوه خيبر)
اما در مورد سهو النبي
اولا بايد عرض كنم شما اگر اشتباه نكنم يك حديث را بر عكس آورديد و با آن نتيجه گيري ديگري كرديد
يعني شما فرموديد: گناهان بزرگان ثواب براي ماست
اگر اجازه دهيد حديث كاملش را بيان كنم : حسنات الابرار سيئات المقربين
يعني نيكي هاي ابرار براي مقربين مثل گناه است نه اينكه گناه هاي مقربين براي ما ثواب است.
يك نكته بسيار ريز در اين مطلب نهفته است.
و اما در مورد سهو النبي بايد عرض كنم ترك اولي با معصيت و گناه فرق دارد يعني حتما كساني كه ترك اولي مي كنند گناه كار نيستند اما گناه كاران ترك اولي مي كنند.
اجازه دهيد مثالي عرض كنم مثلا به ما دستور داده شده است نماز شب بخوانيم خب اگر مثلا من نماز شب نخوانم گناهي انجام نداده ام اما ترك اولي كرده ام .
البته براي اينكه اشتباه برداشت نشود بايد بيان كنم كه دستورات خداوند به بشر به دو نوع است(البته در اين بحث مورد نظر) نوع اول تحريمي و نوع دوم تنزيهي
نوع اول دستوري است كه خداوند دستور مي دهد و اگر كسي خلاف آن را انجام دهد گناهكار است مثلا خداوند دستور مي دهد كه ربا نخوريد اگر كسي ربا خوار باشد او مطمئنا گناهكار است و...
اما موضوع دوم كه تنزيهي است اين است كه به شما دستور كاري داده مي شود مثل روزه مستحبي خب بد نيست انساني تمام روزهاي عمرش را روزه باشد( به جز روزهاي حرام) اما اگر كسي اين كار را انجام ندهد گناه كار نيست.
اميد وارم متوجه شده باشيد كه ترك اولي نفي عصمت را به دنبال ندارد و در عين حال عصمت و پيامبري لازم و ملزوم همديگر هستند.
البته قضيه ها متفاوت است كه فعلا حوصله تفضيل نيست مثلا درمورد پيامبران اولوالعزم برخي ها همين ترك اولي را هم رد كرده اند و برخي رد نكرده اند (البته كساني كه رد كرده اند بر اساس اين گفته اند كه هر كاري خداوند ازاين پيامبران خواسته را انجام داده اند مثلا پيامبر اسلام كه در قرآن آمده است پيامبر از خودش هيچ سخني نمي گويد و هر چيزي هست به جز وحي نيست و امثال اينها كه حوصله تفصيل نيست.) كه البته فعلا به آنها كاري نداريم و موضوع اصلي عصمت پيامبر است. و...
اين مختصري از بحث عصمت بود كه احتمالا توسط دوستان شيعه و سني ادامه پيدا مي كند.
مطالب حاشيه اي اول موضوع امام زمان كه دوستان سني مي فرمايند امام زمان نيست
و موضوع دوم قرآن كه دوستان سني مي فرمايند كه قرآن كامل است و احتياجي به تفسير و توضيح ندارد. كه البته در اين مورد آقاي عليخاني پاسخ كاملي لطف فرمودند كه از ايشان هم مي خواهم مطلبشان را به وبلاگ بفرستند.
اما در مورد امام زمان خانم امةالله فرمودند
''''در باره ی روایت زنی که بسوی رسول الله صلی الله علیه و سلم آمده و رسول الله او را به باز آمدن دعوت می کند ، آن زن مي گوید: و إن لم آجدک؟
اگر تو را نیافتم؟
و رسول الله به زبان آن زمان جواب می دهد که بسوی ابوبکر بیا.
آنان بمانند شماها خیاباف نبودند که خیال کنند کسی هزار و چند سال عمر می کند و مرگ را خیلی عادی درک می کردند!
حال اين تشيع است كه بايستى كمى به عقلهاى خداداى شان احترام قائل شوند و بفرمايند كه اين شخص غايب هزار و چند ساله کجاست و چگونه فعالیت می کند و از چه راهی تشیع از او منتفع می شود!؟''''
در اين عبارات واضحه منظور امام زمان است. البته به اين در قبل پاسخ گفته شده بود اما باز براي ياد آوري مطالبي خدمت دوستان عرض مي كنيم.
اولا شما در حديثي كه آورديد نوشته شده بود پيامبر(ص) فرمودند: اگر من نبودم به سوي ابوبكر برويد؟؟؟!!!
بايد عرض كنم مي دانيد شيعه چرا از نظر من كه به دنبال حقيقت هستم قابل قبولتر است؟ چون شيعه از كتب خودش براي كسي كه كتبش را قبول ندارد روايتي نمياورد وروايات را از كتب خود ايشان و مصادر قابل قبول مي آورد. اما من هيچ كجا در روايات شيعه اين را نديده ام و فقط اين روايت در كتابهاي اهل سنت است كه البته اين براي يك شيعه اصلا حجت قابل قبولي نيست.
البته اجازه دهيد همين حديث را بررسي كنيم
شما فرموديد كه پيامبر (ص) دستور به پيروي از ابوبكر بعد از ايشان را داده اند. اولا بايد عرض كنم تقريبا همه اهل سنت بر اين قائل هستند كه پيامبر كسي را جانشين خودشان نكرده اند اما حالا اين حديث كجا بوده كه تا به حال علما نديده اند و به اين حديث استدلال نكرده اند را نمي دانم. نظر من اين است كه شما اين حديث را به بزرگانتان بدهيد تا از اين پس به اين حديث استدلال كنند.
و در نكته بعدي بايد عرض كنم بيش از صدها برابر از اين حديثي كه شما بر آن استدلال كرديد را پيامبر در مورد حضرت علي(ع) فرمودند كه من برخي از آنها را عرض مي كنم
آيا ايه 214 سوره الشعرا را خوانده ايد در اين آيه به انذر عشيرك الاقربين بر مي خوريم . البته چون همه دوستان اين موضوع را مي دانند من به صورت مختصر مي آورم.در اوايل اسلام خداوند به پيامبر دستور داد خويشاوندانت را جمع كن و براي آنها از اسلام بگو. پس از اتفاق هاي آن روز كه شما عزيزان از آن مطلع هستيد پيامبر فرمودند كداميك از شمامرا در پيشبرد چنين امر مهمي ياري مي كند تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟ هيچيك پاسخ مثبت ندادند.تا اينكه علي (ع) كه عرض كرد من اي رسول خدا تورا در اين مهم ياري مي كنم آنگاه پيامبر رو به حاضران كرد و فرمود:
ان هذا اخي و خليفتي فيكم؛ فاسمعوا له و اطيعوا. يعني اين برادر و وصي و خليفه و جانشين من در ميان شما خواهد بود گوش به فرمانش دهيد و مطيع او باشيد. تاريخ طبري ج1ص1172 تاريخ ابن عساكرتحقيق محمد باقر محمودي ج1 در شرح حال امام، تاريخ ابن كثير ج2ص222 ، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديدج3ص263 و ج13ص210و212، تاريخ الامم و الملوك ص217 ، تاريخ ابن كثير ج3ص39 كه سخن پيامبر در باره علي(ع) را با كلمه«كذا وكذا» نقل كرده است كنز العمال متقي هندي ج15ص100و115و116و130، سيره حلبيه ج1ص285 تاريخ كامل ج2ص40و41، مسند احمد ج1ص111،خصائص العلويه ص6 به نقل از ابن عباس حاكم ص 132 جزء سوم مستدرك كه حوصله تكثير سند نيست البته اگر كسي باز هم مي خواهد مي تواند به كتب باقي تارخ نويسان مثل ابن اسحاق ابن جرير ابن ابي حاتم ابن مردويه ابي نعيم بيهقي و ثعلبي كه اين مطلب را نوشته اند نگاهي بيندازد.
براي شما كافي استآنچه را داود طيالسي بنابر نقل الاستيعاب از ابن عباس نقل مي كند كه رسول خدا به علي (ع) فرمود:تو پس از من ولي تمام مؤمنين هستي. ابي داود و افراد ديگري از اصحاب سنن اين روايت را نقل كرده اند تمام راويان مورد اعتماد هستند.
و پيامبر(ص) فرمود: «أعلم امّت بعد از من علي بن ابي طالب است». مناقب خوارزمي، ص 40.
ترمذي از رسول خدا(ص) نقل كرده كه فرمود: «من خانه حكمتم و علي درب آن است». صحيح ترمذي، ج 5، ص 637.
و يا پيامبر(ص) فرمود: «من شهر علمم و علي درب آن است، پس هر كس طالب علم من است بايد از درب آن وارد شود.» المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 127. مناقب ابن مغازلي ص80و85 و كفايت الطالب گنجي باب58 و تاريخ بغداد ج2 ص377وج4ص348وج7ص173وج11ص204، تاريخ ابن عساكرج2 ص464، بازهم بگم مستدرك نيشابوري ج3 ص126تا129 ، كنز العمال ج5ص30 و152 ، ينابيع المودهص28 و65 و282 فتح الملك العلي ص22 البداية النهايه ج7ص358 لسان الميزان عسقلاني ج1ص198، تاريخ الخلفا ص66و تهذيب التهذيب ج6 ص149و227 و.........
و نيز ابن عباس نقل ميكند: يهودياي به نام «نعثل» خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: اي محمّد! از تو درباره اموري سؤال ميكنم كه در خاطرم وارد شده، اگر جواب دهي به تو ايمان ميآورم. اي محمّد! به من بگو كه جانشين تو كيست؟ زيرا هيچ پيامبري نيست، مگر آن كه جانشيني داشته است. و جانشين نبي ما (موسي بن عمران)، يوشع بن نون است. پيامبر(ص) فرمود: همانا وصيّ من علي بن ابي طالب و بعد از او دو سبط من حسن و حسين، بعد از آن دو، نُه امام از صُلب حسين است. ينابيع المودة، باب 76، حديث 1.
و نيز سلمان فارسي از رسول خدا(ص) سؤال كرد: اي رسول خدا! براي هر پيامبري وصيّي است، وصيّ تو كيست؟ پيامبر بعد از لحظاتي فرمود: آيا ميداني وصيّ موسي كيست؟ سلمان گفت: يوشع بن نون. فرمود: براي چه او وصيّ شد؟ عرض كرد: زيرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پيامبر(ص) فرمود: «همانا وصي و موضع سرّ من و بهترين كسي كه براي بعد از خود ميگذارم، كسي كه به وعده من عمل كرده و حكم به دينم خواهد كرد، علي بن ابي طالب است. كنز العمال، ج 11، ص 610، ح 32953 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 113 و 114.
و بريده نيز از رسول خدا(ص) نقل ميكند كه فرمود: «براي هر پيامبري وصي و وارث است، و همانا عليّ وصي و وارث من است.» الرياض النضرة، ج 3، ص 138.
عايشه ميگويد: رسول خدا(ص) هنگام وفات خود فرمود: حبيبم را صدا بزنيد كه بيايد. ابوبكر را صدا زدند. تا نگاه رسول خدا(ص) به او افتاد سر خود را به زير افكند. باز صدا زد: حبيبم را بگوييد تا بيايد. عمر را خواستند. هنگامي كه پيامبر(ص) نگاهش به او افتاد سر را به زير افكند. سوّمين بار فرمود: حبيبم را بگوييد تا بيايد. علي(ع) را صدا زدند. هنگامي كه آمد، كنار خود نشانيد و او را در پارچهاي كه بر رويش بود، گرفت در اين حال بود تا آن كه رسول خدا(ص) دست در دستان علي(ع) از دنيا رحلت نمود. الرياض النضرة، ص 26؛ ذخائر العقبي، ص 72.
و باز ابن عباس ميگويد: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم... رو به من كرده گفت: بر تو باد خونهاي شتران اگر آنچه از تو سؤال ميكنم كتمان نمايي! آيا هنوز علي در امر خلافت، خود را بر حق ميداند؟ آيا گمان ميكند كه رسول خدا(ص) بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آري. اين را از پدرم سؤال كردم؛ او نيز تصديق كرد... عمر گفت: به تو بگويم: پيامبر(ص) در بيماريش خواست تصريح به اسم عليّ به عنوان امام و خليفه كند، من مانع شدم... .» شرح ابن ابي الحديد، ج 12، ص 21
ابي علقمه ميگويد: به سعد بن عباده ـ هنگام تمايل مردم به بيعت با ابي بكر ـ گفتم: آيا همانند بقيه با ابي بكر بيعت نميكني؟ گفتك نزديك بيا، به خدا سوگند! از رسول خدا(ص) شنيدم كه ميفرمود: وقتي كه از دنيا ميروم، هواي نفس [بر مردم] غلبه كرده و آنها را به جاهليت برميگرداند، حقّ در آن روز با عليّ است و كتاب خدا به دست اوست، با كسي غير از او بيعت مكن.» احقاق الحقّ، ج 2، ص 296، به نقل از كتاب المواهب طبري شافعي.
ترمذي از عبدالله بن عمر نقل ميكند كه پيامبر اكرم(ص) بين اصحاب خود عقد اخوت بست. علي(ع) در حالي كه گريان بود خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا، بين اصحاب خود عقد اخوّت بستيد ولي ميان من و كسي عقد اخوت نبستيد؟
رسول خدا(ص) فرمود: «تو برادر من در دنيا و آخرتي!»
توجه خاص پيامبر(ص) به علي(ع) جهتي جز آماده كردن علي(ع) براي خلافت نداشت، و اينكه نشان دهد تنها كسي كه براي اين پست و مقام قابليّت دارد امام علي(ع) است.
استاد خالد محمّد خالد مصري مينويسد: «چه ميگوييد در حق شخصي كه رسول خدا(ص) او را از بين اصحابش انتخاب نمود تا آن كه در روز عقد اخوّت او را برادر خود برگزيد. چه بسيار ابعاد و اعماق ايمان آن حضرت گسترده بود،كه پيامبر(ص) او را بر ساير صحابه مقدم داشته و به عنوان برادر برگزيده است».في رحاب علي(ع)
استاد عبدالكريم خطيب مصري مينويسد: «اين اخوت و برادري را كه پيامبر(ص) تنها به علي(ع) مرحمت نمود بيجهت نبود، بلكه به امر خداوند و به جهت فضل او بوده است». علي بن ابي طالب(ع)، بقية النبوة و خاتم الخلافة، ص 110.
ترمذي به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه فرمود: نزد رسول خدا(ص) پرندهاي بريان شده قرار داشت، پيامبر(ص) عرض كرد: بار خدايا محبوبترين خلقت را به سوي من بفرست تا با من از اين پرنده ميل نمايد، در اين هنگام علي آمد و با پيامبر(ص) تناول نمود. صحيح ترمذي، ج 5، ص 595.
استاد احمد حسن باقوري مينويسد: «اگر كسي از تو سؤال كند كه به چه دليل مردم علي را دوست ميدارند؟ بر توست كه در جواب او بگويي: بدان جهت است كه خدا علي(ع) را دوست ميدارد.» علي امام الأئمة، ص 107
عايشه ميگويد: «علي اعلم مردم به سنت است». تاريخ ابن عساكر، ج 5، ص 62؛ اسد الغابة، ج 4، ص 22.
و در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت ( حموينى ) نيز نقل كرده اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا ( ص ) پرسيدند كه آيا اين ولايت , مخصوص على است؟ حضرت فرمود :
مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است . پرسيدند : اوصيائ شما چه كسانى هستند؟ فرمودند :
على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى , ثم ابنى الحسن , ثم النى الحسين , ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد , القرآن معهم و هم مع القرآن , لايفارقونه و لا يفارفهم حتى يردوا على الحوض غاية المرام باب 58 حديث 4 بنقل از فرائد حمويني .
فخر رازي مي نويسد: (من اقتدي في دينه به علي فقد اهتدي لان النبي قال ...)هركس در دينش به علي(ع) اقتدا كند رستگار مي شود چرا كه پيامبر(ص) فرمود خداوندا! علي هرگونه باشد حق را بر محور وجودش بچرخان.تفسير فخر رازي ج1ص111
و حديث ولايت: «و هو وليّ كلّ مؤمن بعدي». المعجم الكبير، ج 12، ص 78.
و حديث وصايت: « انّ لكلّ نبيّ وصيّاً و وارثاً و إنّ عليّاً وصيّي و وارثي». تاريخ دمشق، ج 42، ص 392.
و حديث منزلت؛ پيامبر(ص) به علي(ع) فرمود: « أنت منّي بمنزلة هارون من موسي إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي». صحيح ترمذي، ج 5، ص 641، ح 3730.
و حديث سفينه: « مثل اهل بيتي كسفينة نوح من ركبها نجي و من تخلف عنها زخّ في النار». نهايه، ابن اثير، ماده زخّ.
و حديث امان: « النجوم أمان لأهل السماء و أهل بيتي أمان لأمّتي من الاختلاف فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس». مستدرك حاكم، ج 3، ص 149.
و حديث حق: « عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يدور حيثما دار». مستدرك حاكم ، ج 3، ص 135؛ صحيح ترمذي، ج 5، ص 592.
هنوز موضوع غزوه تبوك، حديث ثقلين و غدير كه به خدا قسم هر كدام اينها به تنهايي خود حجتند را نگفته ام و فقط در حد اجمال و بسيار بسيار مختصر بيان كردم.
خب به بحث خودمان باز گرديم آيا جايي شده پيامبر دو حرف مخالف بزنند يعني بفرمايند اين كار را انجام بده و در جايي ديگر بفرمايند نه اين كار را انجام نده اگر بگوييم آري شك نكنيد با قرآن جنگ به سر جنگ افتاديم يعني آيه "ما ينطق عن الهوي و..." را زير سوال برديم . بهتر بگويم يعني خداوند در دستوراتش اشتباه مي كند؟؟؟!!! خب آيا مي شود در جايي بفرمايند به علي اقتدا كنيد و در جايي ديگر بفرمايند نه به ابوبكر اقتدا كنيد؟؟؟!!! از يك نفر بي تعصب مي خواهم اين را به من بفرمايد تا ما بفهميم آخر يعني چه؟
خب اما شما در ادامه حديثتان به امام زمان ايراد گرفتيدو گفتيد كه ايشان اصلا به دنيا نيامده
اولا من اين را پاسخ دادم اما بازهم كوتاه عرض مي كنم.
اجازه بدهيد با مقدمه اي وارد بحث شويم.
امام احمد بن حنبل از جابر بن سمره نقل كرده مى گويد: شنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
يَكُونُ بَعدى اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُريْشٍ؛
بعد از من دوازده نفر خليفه خواهند بود كه همه آنان از قريش هستند)). مسند احمد بن حنبل ، ج 5، ص 92.
اين حديث در سطح عجيبى از آن حضرت نقل شده كه به هيچ وجه قابل شك و ترديد نيست و اهل حديث به متواتر بودن آن اذعان كرده اند؛ مثلاً احمد بن حنبل آن را در مسند خويش ، ج 5، با 34 سند از جابر بن سمره نقل مى كند بدين طريق : ج 5، ص 86 با يك سند، ص 87 با دو سند، ص 88 با دو سند، ص 89 با يك سند، ص 90 با سه سند، ص 92 با دو سند، ص 93 با سه سند، ص 94 با يك سند، ص 95 با يك سند، ص 96 با دو سند، ص 97 با يك سند، ص 98 با چهار سند، ص 99 با سه سند، ص 100 با يك سند، ص 101 با دو سند، ص 106 با دو سند، ص 107 با دو سند، ص 108 با يك سند و در بعضى از آنها به جاى ((خليفه )) كلمه ((امير)) ذكر شده است . مى شود گفت : مسند جابر بن سمره را در نقل احمد بن حنبل نوعاً اين حديث تشكيل مى دهد نگارنده اين مطلب را اوّل بار در كتاب منتخب الاثر، ص 12 ديدم ، آنگاه به مسنداحمد مراجعه كرده ومحلهايش را شمردم ، مطابق نقل منتخب الاثر، 34 طريق بود. . و در ينابيع الموده ، باب 77، ص 445. نقل شده است كه ((كُلُّهُمْ مِنْ بَنِى هاشِمٍ؛ همه آنان از بنى هاشم هستند)).
اين حديث در صحيح بخارى ، ج 9، قبل از باب اخراج الخصوم ، ص 101. از جابر بن سمره چنين نقل شده است
((قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِىَّ يَقُولُ: يَكُونُ اِثْنا عَشَرَ اَمِيراً فَقَالَ كَلِمَةً لَمْ اَسْمَعْها فَقالَ اَبِى اِنَّهُ قَالَ: كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ)).
(شنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: دوازده نفر امير خواهند بود، كلمه ديگرى فرمود كه من نشيندم ، پدرم گفت : پيامبر فرمود: همه آنان از قريش خواهند بود).
ابو ميساى ترمذى آن را در صحيح خود ، ج 4، كتاب الفتن ، باب ما جاء فى الخلفاء، ص 501. عبارت : ((يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ أَمِيراً... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ)) نقل كرده و اضافه مى كند كه حديثى است حسن و صحيح و مى افزايد كه اين حديث از ابن مسعود و عبداللّه بن عمر نيز نقل شده است
كه اين حديث احتياجي به تكثير سند ندارد در مورد اين حديث بايد بگويم كه منظور پيامبر 12 خليفه تا قيامت بوده است مگر اينكه كسي بخواهد با نص صريح روايت جنگ كند چنانچه حافظ ابن حجر در، صواعق محرقه ، فصل سوم از باب اول ، ص 18 و 19 و جلال الدين سيوطى در تاريخ الخلفاء، فصل : مدت خلافت در اسلام ، ص 12 بر اين مطلب تصريح كرده اند . و مسلم در صحيح ج3ص1453 حديث1821مي نويسد: اين دين تا قيام قيامت و تا هنگامي كه دوازده نفر خليفه بر سر شما باشند اين دين استوار و برپاست و يا مثلا در تاريخ ابن كثير ج6ص 458 وكنز العمال ج13ص27 وشواهد التنزيل ج1ص455 نوشته شده خلفاي بعد از من به تعداد اصحاب موسي هستند(12 نفر) اگر توجه كنيد منظور اين حديث تا قيامت. اگر توجه كنيد احاديث مشخص است يكون بعدي اثنا عشر خليفه كلهم من قريش يعني بعد از من 12 خليفه هست كه همشان از قريش هستند
خب و اما در مورد صحت حديث هيچ شكي نيست فقط مطلب مهم اين است كه منظور پيامبر از اين اشخاص چيست؟
بايد عرض كنيم خلفاى بنى اميّه به تنهايي نمى شود مراد باشند؛ زيرا آنان چهارده نفر بودند نه دوازده نفر
خلفاى بنى عباس نيز يقيناً منظور نيستند؛ زيرا آنان 37 نفر بودند و از طرف ديگر كسانى كه غير از اينان خلافت كرده اند عددشان به دوازده نفر نمى رسد. بنابراين بايد اين دوازده نفر را مشخص كرد؛ زيرا قطعاً رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هيچ چيز گزافى نفرموده و نيز قصد معماگويى هم - نعوذباللّه - نداشته است .
البته علماي اهل سنت هم براين موضوع تفكراتي كرده اند كه خدمتتان مختصرا بيان مي كنم مثلا ابن عربي شارح سنن ترمذي گويد : ما اميران بعداز رسول خدا را بر شمرديم ديديم ابوبكر،عمر،عثمان،علي،حسن،معاويه ،يزيد، معاويه،مروان،عبدالملك مروان، وليد، سليمان، عمربن عبدالعزيز، يزيدبن عبدالملك و... . پس از آن 27 نفر از خلفاي عباسي تا عصر خود را بر شمرده و گويد . اگر از مجموع آنها دوازده نفر را به صورت ظاهر شماره كنيم آخرين آنها سليمان بن عبدالملك است و اگر به معناي واقعي خليفه در نظر بگيريم تنها 5 نفر براي ما باقي مي ماند: خلفاي چهارگانه و عمر بن عبدالعزيز.
بنابراين من معنايي براي اين حديث نمي بينم. شرح ابن عربي بر سنن ترمذي ج9 ص68 و69
قاضي عياشي مي گويد :اين اعتراض نادرستي است .زيرا پيامبر فرمود: تنها 12نفر به ولايت مي رسند .البته اين تعداد به ولايت رسيده اند و اين مطلب از اضافه شدن بر تعداد آنها منع نمي كند. فتح الباري ج16 ص339
سيوطي در جواب عياشي مي گويد: مراد حديث وجود 12 نفر خليفه در طول تاريخ اسلام تا قيامت است كه عامل بر حق باشند . تاريخ خلفا ص12
در فتح الباري آمده است: يقينا اين تعداد (12 نفر) خلفاي چهرگانه در گذشته اند ، و بقيه به ناچار بايد تا پيش از برپايي قيامت تكميل گردد. فتح الباريج6ص341
البته اين نوع قول ها بسيار گوناگون است كه ما حوصله تفصيل را نداريم
فقط در پايان و براي نتيجه گيري لازم است اين سخن را از زبان يكى از برادران اهل سنّت بشنويم ، حافظ قندوزى حنفى در ينابيع المودّه ، باب 77، ص 446. مى گويد: بعضى از محقّقين گفته اند كه شرح زمان و تعريف كون و مكان نشان داده كه مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از حديث ((اثنا عشر خليفه)) دوازده نفر از اهل بيت و عترت آن حضرت است ؛ زيرا اين حديث بر خلفايى كه از صحابه بودند حمل نمى شود؛ چون آنان از دوازده كمتر بودند، بر خلفاى اموى نيز قابل حمل نيست ؛ چون آنان از دوازده نفر بيشتر بودند، وانگهى همه ستمگر فاحش بودند بجز عمر بن عبدالعزيز؛ و نيز آنان از بنى هاشم نبودند و حال آنكه آن حضرت فرموده : ((كُلُّهُمْ مِنْ بَنِى هاشِمْ)) چنانكه در روايت جابر آمده است ...
ونيز نمى شود بر ملوك عبّاسى حمل نمود؛ چون از دوازده نفر بيشتر بودند و آيه( قُلْ لا أ سئلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً...)انعام 90 و حديث كساء را مراعات نكردند. پس ناچار بايد اين حديث بر دوازده نفر از اهل بيت آن حضرت حمل شود؛ چون آنان اعلم اهل زمان و اجلّ و اتقى و اورع از همه بودند و در نسب از همه بالاتر و در حسب افضل و در نزد خدا محترمتر بودند و علومشان به سبب وراثت و لدنى بودن ، به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متصل بود.
دليل ديگر اين حمل ، حديث ثقلين و احاديث ديگرى است كه به طور وافر در اين كتاب (ينابيع المودّه ) و در كتاب هاى ديگر نقل شده است ... به عقيده نويسنده ، ترديدى نيست كه منظور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از همه اين احاديث ، دوازده امام ، يعنى : على و اولاد
البته اين اقوال فقط به نظرات علما ختم نمي شود و احاديث پيامبر هم بر اين ها صحه گزارده و اينهارا تاييد مي كند
مثلا شيخ الاسلام محمد بن ابراهيم حمّوئى شافعى از عبداللّه بن عباس نقل مى كند كه :
((قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : اِنَّ خُلَفائِى وَاَوْصِيائِى وَحُجَجَ اللّهِ عَلى الْخَلْقِ بَعْدِى لاَِثْنا عَشَرَ، اَوَّلُهُمْ اَخِى وَآخِرُهُمْ ولَدِى ، قِيلَ يا رَسُولَ اللّهِ وَمَنْ اَخُوكَ؟ قا لَ: عَلِىُّ بْنُ أَبِى طالِب ، قِيلَ: وَمَنْ وَلَدُكَ؟ قَالَ: الْمَهْدِىُّ الّذِى يَمْلاُ اْلاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً)).
خلفا و اوصياى من و حجتهاى خدا بر خلق بعد از من دوازده نفرند، اوّل آنان برادر من و آخرشان پسر من است ، گفته شد: يا رسول اللّه ! برادر شما كيست ؟ فرمود: على بن ابى طالب ، گفته شد: فرزند شما كيست ؟ فرمود: مهدى و او همان است كه زمين را پر از عدل و داد مى كند همانطور كه از ظلم و جور پر شده باشد)). شيخ الاسلام ابراهيم حمّوئى ، فرائدالسمطين ، ج 2، ص 312، حديث 562. حافظ سليمان قندوزى حنفى اين حديث را در ينابيع المودّه ، باب 94، ص 487 به نقل از غاية المرام به نقل از فرائدالسمطين . نقل مى كند، بنابراين ، خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ((اثناعشر)) را بيان فرموده كه منظور، امامان دوازده گانه يعنى : على بن ابى طالب و فرزندان او عليهم السّلام هستند.
على بن شهاب همدانى شافعى در كتاب مودّة القربى به نقل از ينابيع الموده ، باب 56 (موّدة عاشره )، ص 258. و شيخ الاسلام حمّوئى شافعى در فرائد السمطين فرائد السمطين ، ج 2، ص 313، حديث 564. از عبداللّه بن عباس نقل مى كند كه :(قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : اَناَ سيِّدُ الْمُرْسَلِينَ وَعَلِىُّ بْنُ اَبِى طالِبٍ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَاِنَّ اَوْصِيائِى بَعْدِى اِثْنا عَشَرَاَوَّلُهُمْ عَلِىُّ بْنُ اَبِى طالِبٍ وَآخِرُهُمْ اَلْقائِمُ)).
((من آقاى پيامبرانم و على بن ابى طالب آقاى اوصياست و اوصياى من بعد از من دوازده نفرند كه اوّل آنان على بن ابى طالب و آخرشان مهدى قائم است )).
حافظ قندوزى حنفى ، همين حديث را در ينابيع المودّه باب 78، ص 447. از فرائد و در باب 94، ص 487 از غاية المرام از فرائد نقل كرده است و حديث شريف ، تفسير حديث ((يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً)) مى باشد.
و ايضاً در ينابيع المودّه باب 94، ص 493. از مناقب از على بن ابى طالب عليه السّلام نقل مى كند كه :((قالَ: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : اَلاَئِمَةُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ اَوَّلُهُمْ اَنْتَ ياعَلِىُّ وَ آخِرُهُمْ الْقائِمُ الّذِى يَفْتَحُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَى يَدَيْهِ - مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغاربَها)).
حال حديث اثني عشر كه قبلا گفته شد و خانم امةالله بر آن ايراد گرفت توضيح مختصري داده شد اما شايد بپرسيد ربط اين حديث و اثبات آن با موضوع ما چيست؟ بايد عرض كنم تا قيامت (بنا به روايت صحيح پيامبر) اسلام عزتش بر12 خليفه اي كه همواره مردم مشكلاتشان را از آنها بپرسند و آنها مردم را در راه خداوند ياري كنند استمرار دارد. يعني حتي بنا به حديث مشهور ثقلين هم كه دو چيز از هم جدا نمي شوند اولين آن كتاب خدا و دومين آن اهل بيت من بايد اهل بيت پيامبر كه خليفه مردم هستند همواره در كنار قرآن باشد.و بهتر بگوييم اسلام از جنبه نظري در قرآن بيان شده است و وجود و تجسم خارجي آن در سيره اهل بيت (ع) عمل شده است. «بنا بر احاديث» يعني وقتي امامت قرآن در جنبه نظري را پذيرا شديم امامت اهل بيت را در جنبه عملي نيز بايد بپذيريم. والسلام
علاوه بر اين از آنجا كه به فرموده پيامبر هدايت منحصر در اين دو ميراث گرانقدر است و مي دانيم هدايت قرآن در كليات مسائل اعتقادي ، اخلاقي و عملي اسلام است پس ناگزير توضيح و تبيين اسلامي قرآن وظيفه اهل بيت (ع) خواهد بود تا هدايت اتمام پذيرد و كامل گردد. اگر اين مطلب را كامل متوجه شويد آيه اكملت لكم دينكم كه در روز غدير نازل شده است را نيز به صورت كامل متوجه مي شويد.
خب البته حديث ثقلين در اين باب كامل است اما من حيفم مياد حديث«عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ». مستدرك حاكم ، ج 3، ص 34. و كنز العمال، ج 12، ص 201 حديث 1130 چاپ هند 1384. را نگويم
پس با اين حساب بايد يكي از اهل بيت همواره تا قيامت در كنار آن باشد. تا اني جاعل في الارض خليفه هم معناي كامل خود را برساند.
و اما خانم امة الله فرمودند كه امام زمان وجود ندارد و به دنيا نيامده.
اولا بايد ايشان را ياد آور احاديث قبلي نقل شده بياندازيم .
و نكته بعدي اينكه گويا براي ايشان غيبت امام خيلي سخت و دشوار است
بايد عرض كنم: حضرت امير المؤمنين در بالاي منبر در كوفه فرمودند : واعملواان الارض لاتخلوا من حجة لله عزوجل وليكن الله سيعمي خلقه عنها بظلمهم و جورهم و اسرافهم علي انفسهم. يعني بدانيد كه زمين از حجت خدا خالي نمي شود اما خداوند در اثر ظلم و ستم مردم آنان را از ديدن او كور و محروم خواهد ساخت.يعني حجتش را از چشمان خلق پنهان مي كند. البته به معجزات هم تك اشاره اي مي شود.
اما اين شعر را احتمالا همه شنيده ايد كه :
گفتم كه روي ماهت از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيان است
در شرح تجريد الاعتقاد ص 285 علامه حلي و در كلمات المحققين ص 532از مرحوم سيد مرتضي رضوان الله تعالي عليه در كلماتي تقريبا مشابه مي فرمايند (منظور هر دو بزرگوار يك معني است كه ما معني را آورديم) سبب في الغيبة هو اخافة الظالمين له و منعهم يده ... يعني سبب غيبت امام (عج) آن است كه ستمكاران ايشان را مثل پدران بزرگوارشان شهيد كنند و بهره مردم از نعمت امامت (به صورت كامل) آن است كه مردم ايشان را بخواهند و ايشان زمام امور را به دست بگيرند.
فكر مي كنم بسيار شنيده باشيد كه اهل بيت فرموده اند(ائم از امام صادق) مهدي ما ظهور نمي كند مگر اينكه ياران با وفايي پيدا كند. منظورم همين است كه براي ظهور امام احتياج به حداقل 313 نفر يار با وفا است كه من براي خودم متاسفم كه تا به حال براي امامم با وفا نبوده ام .
اما براي جا افتادن مطلب به گفته آقاي يوسف احتجاج مي كنم . ايشان گفتند اگر كسي بيايد و بگويد من امامم و شيعه بر حق است ايشان را مي كشيم . مي دانيد در دنيا چند مليارد نفر همين صحبت را مي كنند حتي اكثر شيعيان مثل خودم هم اسممان شيعه است و پيرو به معني واقعي نيستم . آيا بازهم شكايت كنيم كه چرا امام خودش را به ما نشان نمي دهد
و براي آخر اين مطلبم از شيخ طوسي بيان مي كنم كه ايشان فرمودند : هيچ انگيزه اي مانع از ظهور آنحضرت نمي شود مگر ترس از جانشان زيرا اگر چيزي جز قتل در كار بود هرگز اختفا و غيبت برحضرت روا نبود و همه سختي ها و اذيت ها را تحمل مي كردند چنانچه ائمه و پيامبران همين سختي ها را به خاطر خداوند به جان خريدند. البته اينها كامل نيست و اگر شخصي سوالي داشت بپرسد تا بسته به سوال ايشان كامل توسط حقير و دوستان پاسخ داده شود.
داستاني نقل مي كنم كه به خداوندي خدا به تمام مقدساتم اين داستان حقيقت است اگر مي خواهيد باور نكنيد (قبول كردن يا نكردن اين داستان مهم نيست) من ايشان را تا حدودي مي شناسم. وليد بن عباس شخصي است از عربستان سعودي در حجاز (ايشان اول جزو اهل سنت بودند و سپس به تشيع گرويدند) ايشان نقل كردند ما دختري داشتيم به نام فاطمه (البته مي گفت در عربستان رسم نيست اسم دختر بچه را فاطمه و زينب بگذارند ولي من به تقاضاي مكرر همسرم اين كار را انجام دادم) دخترم در سه ، چهارسالگي سالگي مريض شد او را خدمت قبر رسول اكرم برديم و از ايشان شفا خواستيم بعد از برگشتن دخترم خوابيد ، خوابش طولاني شد هرچه صدايش زديم بيدار نشد . او مرده بود . دخترم را با اشك و آه و شكايت از رسول به غسالخانه برديم . بعد از چند دقيقه ديدم دخترم بلند شد و از من آب خواست به او آب دادم و او را بغل كردم .دخترم گفت: بابا خواب ديدم كه مردي آمد دو ركعت نماز خواند و دست مباركش را بر سرم گذاشت و گفت: بلند شو شما فعلا نمي ميريد فقط من يك نكته مي گويم كه به بابايت بگو شيعه و پيرو ما شويد. بعد از اين ماجرا ايشان به مسجد جمكران آمدند و...
اما بازهم براي اينكه مطلبي باقي نماند به احاديث اهل سنت هم مراجعه مي شود و بررسي مي شود.
محمد صالح حسينى ترمذى حنفى از سلمان فارسى نقل كرده ،مى گويد:
((دَخَلْتُ عَلَى النَّبِىِّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فَاِذاَ الْحُسَيْنُ عَلَى فَخِذِهِ وَ هُوَ يُقَبِّلُ عَيْنَيْهِ وَفاهُ وَيَقُولُ: اَنْتَ سَيِّدٌ اِبْنُ سَيِّدٍ، اَنْتَاِمامٌ اِبْنُ اِمامٍ، اَنْتَ حُجَّةٌ اِبْنُ حُجَّةٍ أ بو حُجَجِ تِسْعَةٍ مِنْ صُلْبِكَ تاسِعُهُمْ قائمُهُمْ)).
(به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مشرف شدم ناگاه ديدم كه حسين عليه السّلام بر روى زانوى آن حضرت است ، حضرت چشمها و دهان حسين را مى بوسيد و مى فرمود: تو آقا و فرزند آقايى ، تو امام و پسر امامى ، تو حجت و فرزند حجّتى ، پدر نُه نفر حجت كه همه از صلب تو هستند و نهم آنان قائم آنان است ) محمد صالح حسينى ترمذى ، مناقب مرتضوى ، باب دوّم ، ص 139.
اين حديث در اينكه مهدى موعود عليه السّلام نهمين فرزند امام حسين عليه السّلام است صراحت دارد على هذا مهدى موعود متولد شده است . اگر شخصي با انصاف باشد مي بيند كه بنابراين حديث ، نمى شود گفت : (معلوم نيست مهدى چه كسى است و هنوز متولّد نشده است )
((عَنْ سَلْمانَ قالَ: دَخَلْتُ عَلَى النَّبِيِّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فَاِذَا الْحُسَيْنُ عَلَى فَخِذَيْهِ وَ هُوَ يُقَبِّلُ عَيْنَيْهِ وَ يُقَبِّلُ فاهُ وَيَقُول : انْتَ سَيِّدٌ اِبْنُ سَيِّدٍ وَاَنْتَ اِمامٌ اِبْنُ اِمامٍ وَاَنْتَ حُجَّةٌ اِبْنُ حُجَّةٍ اَبُو حُجَجِ تِسْعَةٍ تاسِعُهُمْ قائمُهُمْ. اَخْرَجهُ فِى الْمَوَدَّةِ السَّيِّدُ عَلِىُّ الْهَمَدانِيُّ الشَّافِعِيُّ وَاَخْطَبُ فِي الْمَناقِبِ)).
اين حديث شريف ، همان حديث قبلى است و عبداللّه بسمل پس از نقل آن اضافه مى كند كه صاحب مودّة القربى سيّد على همدانى شافعى و اخطب خوارزمى نيز آن را در مناقب نقل كرده اند.
ابو المؤ يد، موفق خوارزمى حنفى (متوفاى 568) حديث فوق را با كمى تفاوت از سليم بن قيس از سلمان محمّدى چنين نقل مى كند:
((قَالَ دَخَلْتُ عَلَى النَّبِىِّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وَ اِذاَ الْحُسَيْنُ عَلى فَخِذِهِ وَ هُوَ يُقَبِّلُ عَيْنَيْهِ وَ يَلْثَمُ فاهُ وَ يَقُولُ: اِنّكَ سَيِّدٌ اِبْنُ سَيِّدٍ اَبُو سادَة اِنَّكَ اِمامٌ اِبْنُ اِمامٍ اَبُو أَئمَّةٍ، اِنَّكَ حُجَّةٌ اِبْنُ حُجَّةٍ اَبُو حُجَجِ تِسْعَةٍ مِنْ صُلْبِكَ تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ)). مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، الفصل السابع فى فضائل الحسين ، ص 146.
.خلاصه حديث شريف آن است كه : مهدى موعود - صلوات اللّه عليه - در كلام رسول خداصلّى اللّه عليه و آله و سلّم به احسن وجه تعيين شده وآن نهمين فرزندامام حسين عليه السّلام است .
و باز حافظ شيخ سليمان حنفى قندوزى ، حديث فوق را در ينابيع المودّه ، باب 54، ص 168. و نيز در باب 56، ص 258 از كتاب مودة القربى تأ ليف سيدعلى بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى 786) نقل كرده است . و نيز در باب 77 ص 445 باز از مودّة القربى و در باب 94، ص 492 از خوارزمى به دو سند از سلمان فارسى و امام سجاد عليه السّلام از پدرش امام حسين عليه السّلام نقل كرده كه دوّمى چنين است :
((عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ اَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي عليهماالسّلام قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى جَدّى رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فَاَجْلَسَنِى عَلَى فَخِذِهِ وَقالَ لِى : اِنَّ اللّهَ اِخْتارَ مِنْ صُلْبِكَ يا حُسَيْنُ تِسْعَةَ اَئمَّةٍ تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ وَكُلُّهُمْ فِى الْفَضْلِ وَالْمَنْزِلَةِ عِنْدَاللّهِ سَوَاءٌ)). (امام مى فرمايد: به محضر جدّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شرفياب شدم ، مرا روى زانوى خويش نشانيد و فرمود: خداوند از صلب تو نُه نفر امام اختيار كرده كه نهم آنان قائم آنان است و همه در فضيلت و مقام پيش خداوند يكسانند).
بنابراين ، مهدى عليه السّلام يك مهدى معين و نهمين فرزند امام حسين عليه السّلام است .
ناگفته نماند كه كتاب ((مودة ذوى القربى )) تأ ليف سيدعلى بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى 786) حاوى چهارده فصل است و شيخ سليمان حنفى همه آن كتاب را در ينابيع المودّه آورده و آن را باب پنجاه و ششم اين كتاب قرار داده است و در فصل دهم تحت عنوان ((المودّة العاشرة فى عدد الائمة وانّ المهدى منهم )) حديث مبارك فوق راچنانكه گفته شد - در ص 258 از سليم بن قيس هلالى از سلمان فارسى از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرده است .
بنابراين ، مهدى موعود عليه السّلام فرزند نهم امام حسين عليه السّلام است .
حمّوئى جوينى شافعى از عبداللّه بن عبّاس نقل كرده كه گفت :
((سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يَقُولُ: اَنا وَ عَلِيُّ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَتِسْعَةٌ مِنْ وِلْدِ الْحُسَيْنِ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ)).
(شنيدم كه حضرت مى فرمود: من ، على ، حسن ، حسين و نُه نفر از فرزندان حسين همه پاك شده از طرف خدا و معصوم هستيم ) فرائد السمطين ، ج 2، ص 132، حديث 430.
و نيز همين حديث را از اصبغ بن نباته از عبداللّه بن عبّاس نقل كرده است همان مدرك ، ج 2، ص 313، حديث 563 . همچنين حديث فوق در ينابيع المودّه باب 58، ص 258 از كتاب مودّة القربى (مودّت دهم ) و از فرائد السمطين باب 77، ص 445 نقل شده است .
از اين حديث نيز روشن مى شود كه مهدى موعود - صلوات اللّه عليه - فرزند نهم امام حسين عليه السّلام است .
آقا يوسف در نوشته هايشان گفتند: چه مانعى دارد كه فرزند امام حسين باشد ولى بعداً در آخرالزمان متولّد شود؟! مى گوييم : به قرينه روايات گذشته و روايات آينده ، نه نفر پشت سر هم منظورند؛ يعنى امام دوازدهم فرزند نهم امام حسين عليه السّلام است
شبراوى شافعى مصرى (متوفاى 1172) در كتاب الاتحاف بحب الاشراف ، ط ادبيّه مصر، ص 146 و165. و ابن صبّاغ مالكى در فصول المهمّه فصل 8، ص 265 نقل مى كنند كه دعبل بن على خزاعى مى گويد: چون به محضر حضرت رضا عليه السّلام رسيدم و در ضمن قصيده خود، اين دو شعر را خواندم كه :
خُرُوجُ اِمامٍ لا مَحالَةَ خارِجٌ يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللّهِ وَالْبَرَكاتِ
يُمَيِّزُ فِينا كُلَّ حَقٍّ وَ باطِلٍ وَ يَجْزِى عَلَى النَّعْماءِ وَالْنَّقَماتِ
حضرت رضا عليه السّلام با گريه سرش را بلند كرد و فرمود: اى دعبل ! در اين دو شعر جبرئيل به زبان تو سخن گفته است ، آيا مى دانى آن كدام امام است كه قيام مى كند؟ گفتم : نمى دانم فقط شنيده ام كه امامى از شما اهل بيت ، قيام مى كند و زمين را پر از عدل خواهد كرد.
((فَقالَ: يا دِعْبِلُ! اَلاِْمامُ بَعْدِيِ مُحَمَّدٌ اِبْنِى ، وَبَعْدَهُ عَلِيُّ اِبْنُهُ، وَبَعْدَهُ اِبْنُهُ الْحَسَنُ وَبَعْدَالْحَسَنِ اِبْنُهُ الْحُجَّةُ الْقائِمُ الْمُنْتَظرُ فِى غَيْبَتِهِ الْمُطاعُ فِى ظُهُورِهِ وَلَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ يَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَخْرُجَ فَيَمْلا اْلاَرْضَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً)).(اى دعبل ! امام بعد از من پسرم محمّد و بعد از او پسر اوست و بعد از او حسن و بعد از حسن پسرش حجّت كه در زمان غيبت او، انتظارش كشيده مى شود - و وقتى ظهور كند، مورد اطاعت خواهد بود، اگر از عمر دنيا نماند مگر يك روز، خدا آن روز را طولانى خواهد كرد تا خروج نموده و زمين را پر از عدل و داد گرداند همانطور كه از ظلم پر شده باشد) فرائد السمطين ، ج 2، ص 337، حديث 591 و ينابيع المودّه ، باب 80، ص 454.
در كتاب مطالب السئول في مناقب آل رسولج2 ص152و153باب12 محمدبن الحسن خالص (حضرت مهدي‹عج›) در سامرا متولد شد كنيه اش ابوالقاسم و لقبش حجت، خلف صالح و بنا برقولي منتظر است.
ابن صباغ در كتابش فصول المهمه ص273-474 در باب دوازدهم در احوال امام مهدي (عج) ونور الابصار ص 341و342و المقاة في شرح المشكاةج10 ص 336و337 مي نويسد ابوالقاسم محمد الحجة بن الحسن الخالص در سامرا در نيمه شب پانزدهم شعبان 255هجري به دنيا آمد از حيث پدر و مادر چنين است: ابوالقاسم محمد بن الحسن الخالصي بن الهادي بن محمد الجواد بن علي الرضا بن موسي الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقربنعلي بن الحسين بن علي بن ابي طالب ... صفات آن حضرت چنين است جواني ميان بالا و خوش سيما با موهايي تا شانه آويخته. كارگزار او محمد بن عثمان است.و اين مطلب را سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص الائمه ص88بيان كرده و فتوحات المكيه باب366 و الشذرات الذهبيه ص 117و118 و تاريخ الخميس ج2ص288و العبر في الخبر ن غير ج1ص381و در كتاب ينابيع المودة ب76 فتوحات شيخ محي الدين باب336 در مناقب بيان ميكند كه مهدي موعود فرزند بلافصل امام حسن عسكري است.
و بسيار احاديث كه مثلا مي گويد مهدي (عج) فرزند بلافصل حسن عسكري است و او از شروع غيبتش تا كنون زنده و باقي است البيان الاخبار صاحب الزمان ‹گنجي شافعي› ص 336ب25 كفايت الطالب ص 312ينابيع المودة ص471.عهدةالطالب ص186.مرآةالجنان ج2 ص107و172 تاريخ الاسلام ص113
و... كه ديگر حوصله تفصيل نيست
و درنكته آخر آقاي انصاف فرمودند كه
""در ضمن آقای اسلامی(اثابه الله)هرگز معتقد به فقط و فقط قرآن نیستند بلکه اگر فقط اندکی در مورد عقاید اهل سنت مطالعه می کردید می دانستید که منکر سنت در نزد ما کافر است "
_و نيز در ادامه خانم امة الله فرمودند
" در لغت قرآن كه لغت روشن و واضح عربى ست ، تشبيه و مستعار وجود ندارد و هر كلمه اى به همان منظور ياد شده است حقيقت اينست كه قرآن لغت جديد و مفهوم جديدى را نياورد و الا عرب آن زمان از نفهميدن آن ناله ها بسر مى دادند!
و طبق آيات الله ، قرآن به زبان قومش( قوم عرب خاصة قريش ) نازل شده است.
و مردم در آن زمان لهجه و يا قرائت هايي داشتند كه مورد توافق قرآن و رسول الله بود و به قرائت سبعه معروف است و در آن نه تنها مفهوم آيات عوض نمى شود بلكه آشكارتر مى شود."
_و سپس خود شما هم در گفته آقاي عليخواني مبني بر استفاده از احاديث براي فهم قرآن فرموديد
نخیر اهل سنت هرگز چنین ننگ و اهانتی به قرآن را نمی پذیرند بی شک این خبر را شیعیان برای بی ارزش کردن قرآن و دور نمودن امت از آن جعل کرده اند تا ما حتی برای فهمیدن ساده ترین و محکم ترین آیات قرآن هم به احادیث رجوع کنیم تا معنای خلاف ظاهر آنها را هم بدانیم!(معاذالله).
در گفته اولتان گفتيد كه ما از سنت كه همان احاديث پيامبر است هم استفاده مي كنيم و منكر اين را كافر مي دانيم
و در گفته هاي بعديتان دقيقا حرف اولتان را رد كرديد و گفتيد كه ننگ است كه براي فهم قرآن به چيز ديگري مراجعه كنيم!!!!!!!!!!!! . اگر ممكن است يك نظر واحد بيان كنيد تا ما با آن نظر بيان شده بحثمان را ادامه دهيم.
اما به صورت مختصر این هم بيان مي شود.
در اين مورد كه خود قرآن روشن واضح محكم ساده و روان نازل شده است شكي نداريم اما اينها براي روشن دلان و مسلمانان واقعي اينگونه است و كساني كه قرضي داشته باشند يا مريض قلب باشند قرآن را هرگونه كه بخواهند تفسير مي كنند كه در ادامه توضيح كامل داده مي شود حال براي اينكه از اينگونه خطاها دور بشويم بايد به كل قرآن و احاديث پيامبر رجوع كنيم چون تنها چيزي كه ما را مي تواند كمك كند پيروي از قرآن و احاديث نقل شده مخصوصا از پيامبر است و البته به نظر من اشتباه است كسي بگويد احاديث براي ما نيازي نيست و قرآن براي ما كافي اگر اينطور است پس پيامبر چرا روايت كرده؟ پس چرا خداوند در قرآن پيروي از دستور پيامبر را پيروي از خود خوانده و فرموده:'«اطيعواالله و الرسول» انفال آيه 1 و20 و 46 ،آل عمران آيه 32 و 132، مجادله 13 و نيز '«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول»'‹ نساء59، مائده 92 محمد 33 ، تغابن 12 نور 54 و نيز '« واطيعوا الرسول» در سوره نور 59 و امثال اينها كه حوصله تفصيل نيست و شما خود بهتر از من مي دانيد كه كسي كه از امر رسول پيروي نكند دقيقا از امر خدا وند پيروي نكرده است '«و من يطع الرسول فقد اطاع الله»' ‹كسي كه از پيامبر خدا اطاعت كند از خدا اطاعت كرده› نساء80 ، و '« و من يعص الله و رسوله فان له نا جهنم»' ‹ وهر كس از فرمان خدا و رسولش سرپيچي كند ، پاداش او آتش جهنم باشد› جن 80 و امثال اينها من نمي دانم چرا بعضي ها مي گويند پيامبر ممكن است مخالف قرآن صحبت كند حال آنكه قرآن اين را رد كرده است و در سوره نجم آيه 3 و4 آمده است '«ما ينطق عن الهوي * ان هو الا وحي يوحي »' ‹پيامبر از روي هواي نفس سخن نمي گويد و آنچه مي گويد ، چيزي جز وحي كه بر او نازل شده است نيست › پس پيامبر از خودش سخن نمي گويد كه مخالف قرآن باشد مگر اينكه بگوييم وحي ها با هم مخالف بوده است كه در اين صورت كافريم. پس كسي كه بگويد سخن پيامبر با قرآن مخالف است يا از روي تعصب است و يا از روي ناداني و جاهل بودن به مقام پيامبر(ص) - رحمته للعالمين-.
آخر مگرمي شود پيامبر دستور به قرآن بدهد و سپس خود مخالف آن سخن بگويد. من به شخصه روايتي كه در اين باب ديدم به اين گونه بود كه شخصي خدمت پيامبر عرض مي كند كه به ما روايات زيادي از شما مي شنويم ما از كجا بدانيم كه كدام آن درست و كدام نادرست است ايشان فرمودند: آن را با قرآن بسنج اگر مطابق آن بود از آن پيروي كن در غير اين صورت آن را به سينه ديوار بزن يعني به آن اعتنا نكن كه آن حديث را دروغ گويان به من نسبت داده اند وگرنه من خودم به شخصه نديده ام كه پيامبر فرموده باشند: من مخالف قرآن صحبت مي كنم پس هرجا ديديد كه سخنم با قرآن نسنجيد آن سخن مرا به سينه ديوار بزنيد البته از اين نوع احاديث از امامان مثل امام صادق (ع) نيز نقل شده است. و در كل اينكه بگويم فقط قرآن براي ما كافي است نيز سخن اشتباهي است چرا كه در قرآن گفته شده نماز بخوانيد اما گفته نشده چند ركعت تا انكه آن را پيامبر شرح داده اند گفته شده حج انجام دهيد اما مناسك مثل چند دور طواف در آن توضيح داده نشده تا آنكه پيامبر آن را ياد داده اند آيه زكات نازل شد اما مقدارش معين نشد تا آنكه آن را پيامبر فرموده چرا كسي به اينها متذكر نمي شود در قرآن چند نوع سوره داريم محكم و متشابه .
'«و الذي أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن أم الكتاب وأخر متشابهات فأما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة وابتغاء تأويله وما يعلم تأويله إلا الله والراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا وما يذكر إلا أولو الألباب»'‹ اوست خدايي كه قرآن را به تو فرستاد كه برخي از آن كتاب آيات محكم است كه آنها و مرجع ساير آيات كتاب خواهد بود و برخي ديگر آياتي است متشابه تا آنانكه در دلشان ميل باطل است از پي متشابه رفته و امتحان شوند تا بتاويل كردن آن در دين راه شبهه و فتنه گري پديد آرند در صورتي كه تاويل آن را كسي جز خداوند ندانند و اهل دانش گويند ما بهمه آن كتاب گرويديم كه همه محكم و متشابه قرآن از جانب پروردگار ما آمده و بر اين معني تنها خردمندان عالم آگاهند› سوره آل عمران آيه 7
از اين آيه مشخص مي شود كه آيات قرآن دو شكل محكم و متشابه هستند كه منظور از محكم چيزي است كه با نگاه به آن معني دقيق آن مشخص مي شود مثل'«ان الله لا يظلم الناس شيئا»'‹خداوند به مردم ظلم نمي كند› يونس آيه 44 كه معني آيه كاملا مشخص است. و منظور از متشابه چيزي است كه معني آنها به راحتي يافت نمي شود و گاهي احتمالات مختلف-درست يا نا درست- درباره آن داده مي شود مثل '« و ما كان في هذه اعمي فهو في الاخرة اعمي و اضل سبيلا»'‹هر كس در اين جهان نابينا گردد در عالم آخرت نيز نابينا و گمراه خواهد بود› در اين آيه اين سوال پيش مي آيد كه آيا واقعا هر كس نابينا و كور است در آن دنيا در جهنم مي رود؟ به چه جرمي؟ ( البته در اين مورد خانم امة الله داستان جالبي گفتند كه قرآن بنا به دستورات عربي است و عربها منظور اين موضوعات را مي فهمند ، خب از ايشان سوال مي كنم آيا اگر پيامبر اصول نماز و... را به مردم نمي فرمود مردم خودشان مي فهميدند؟ آيامردم از كجا مي دانند كه آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا ... در مورد كيست ؟ نكنه اينها هم اصطلاح كه در زبان عربي اگر گفته شود همه مي فهمند كه وليشان كيست؟ آيا مردم مي فهمند كهيعصق يعني چه؟) پس در اينجاست كه بايد به روايات و باقي آيات نگاه كنيم و از همين آيه استدلال نكنيم و خيلي افراد هستند كه يك آيه را مي گيرند و به آن استدلال مي كنند در حالي كه همان آيه در جايي ديگر در قران واضحا توضيح داده شده مثل'« الي ربها ناظره»'‹به سمت پروردگارشان نگاه مي كنند› قيامت آيه23 و در جايي ديگر آمده است'«لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار»'‹ چشمها او را نمي بيند و او چشمها و ديدگان را مي بيند›انعام آيه103 كه اگر توجه كنيد آيه اول متشابه است و آيه دوم محكم اگر ما بخواهيم با آيه اول استدلال كنيم فكر مي كنيم كه ما مي توانيم خداوند را به صورت ظاهري ببينيم مثلا خداوند يك شخصي است كه ما به او نگاه مي كنيم اما آيه دوم اين را رد مي كند و نيز داريم كه '«ليس كمثله شيء»'‹هيچ چيزي مثل او نيست› شوري آيه 11 و نيز '« سبحان الله عما يصفون»'‹ منزه است خداوند از آنچه تو صيفش مي كنند› مومنون آيه 91 و صافات 159 و زخرف 82 و امثال اينها كه كم نيستند. كه البته اينها موضوع مورد بحث ما نيست و ما در مورد آيات متشابه و محكم بحث مي كنيم . در كل، آيات محكم مثل شاهراه و آيات متشابه مثل جاده هاي فرعي و اگر انساني در آن جاده فرعي راهش را گم كرد سعي مي كند كه خود را به شاهراه برساند و يك انسان حقيقت بين، چاره اي ندارد جز اينكه همه آيات قرآن را كنار هم بگذارد و از آنها و روايات كه ازراسخون كه در آيه اي به اهل الذكر(اهل بيت) هم آمده اند كه از آنها بپرسيد(نحل43 و انبياء7) استفاده كند و اگر بر ظواهر برخي آيات فقط نگاه كند ممكن است گمراه شود و بايد باقي آيات و تفاسير وارده را نيز بنگرد. كه ديگر حوصله تفصيل امثال نيست .
فكر مي كنم با اين مختصر بيان مشخص شد كه روايات را نبايد رها كرد همان طور كه در بالا عرض كرديم اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و... و البته براي اينكه ديگر جاي شبهه اي باقي نماند چند روايت مختصر هم از پيامبر در همين مورد مي آورم. دراسد الغالبه ج4ص411، جوامع السيرة ص280، تقريب التهذيب ج2 ص272 سنن ترمذي، سنن ابن ماجه ، سنن دارمي و مسند احمد از پيامبر روايت شده كه فرمودند: ‹ اين را بدانيد كه بر من قرآن نازل شده و به همراه آن همانندش سنت است. آگاه باشيد كه دور نيست مردي كه شكمش سير نشده ، راحت بر جايگاهش تكيه داده و مي گويد: تنها قرآن را دريابيد و هرچه در آن حلال ديديد، حلالش كنيد و هرچه حرام ديديد حرامش بشماريد.
در سنن ترمذي در ادامه حديث چنين آمده: ‹در حالي كه بي گمان هر چه را كه رسول خدا حرام كرده ،مثل آن است كه خدا حرام فرموده›. در مسند احمد ار مقدام بن معدي كرب روايت شده‹ رسول خدا در جنگ خيبر چيزهايي را حرام كردنند و فرمودند: دور نيست كه بعض از شما در مقام تكذيب من برآيند، در حالي كه راحت بر بالش خود تكيه داده ايد، حديث مرا براي آنها مي خوانند و او بگويد: ميان ما و شما كتاب خدا وجود دارد. آنچه در آن حلال ديديد، حلالش كنيد و هرچه حرام ديديد حرامش بشماريد. در حالي كه بي گمان هر چه را كه رسول خدا حرام كرده ،مثل آن است كه خدا حرام فرموده. در سنن ترمذي،سنن ابن ماجا ،مسند احمد و سنن ابو داود از قول عبيد الله بن ابي رافع نقل كردند كه رسول الله فرمودند: آگاه باشيد؛ نبينم يكي از شما را كه راحت بر مسندش تكيه داده و امري را كه من به انجام آن دستور داده يا از آن نهي نموده ام بر او عرضه كنند و او بگويد :نمي دانم من آنچه را در كتاب خدا ببينم عمل مي كنم. جمله آخر در مسند احمد اين است: من اين را در كتاب خدا نمي بينم.
شاید بگویید این مطلب را قبلا شنیده بودید(نوشته بودم) بله من برای یاد آوری این را دوباره نوشتم.
در پايان شما را به مناظره هشام با عمرو بن عبيد جلب مي كنم كه در همين مورد لزوم استفاده از دستورات امام تعيين شده از طرف خداوند است
در كتاب كافي جلد اول ص 169مرحوم كلينى از على بن ابراهيم از پدرشاز حسن بن ابراهيم از يونس بن يعقوب روايت مىكند كه: در نزد حضرت امام جعفر صادق عليه السلام جماعتى از اصحاب بودند كه از آنجمله حمران بن اعين ومحمد بن نعمان و هشام بن سالم و طيار و جماعتى كه در ميان آنان جوانى برومند بنام هشام بن حكم بود.
حضرت به هشام بن حكم فرمودنداى هشام!آيا خبر مىدهى به ما از آن مناظره و مكالمهاى كه بين تو و بين عمرو بن عبيد واقع شد؟
هشام گفت: يابن رسول الله مقام و منزلت تو بالاتر از آنست كه من در مقابل شما لب بگشايم، و مناظره خود را باز گويم، من از شما حيا مىكنم و در پيشگاه شما زبان من قادر به حركت و سخن گفتن نيست.
حضرت فرمودند: زمانيكه شما را به كارى امر نموديم بايد بجا آوريد!
هشام در اين حال لب به سخن گشود و گفت داستان عمرو بن عبيد و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوى او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسيار ناگوار آمد، براى ملاقات و مناظره با او حركت نموده و به بصره وارد شدم.
روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم ديدم كه حلقه وسيعى از جماعت مردم مجتمعند و در ميان آنان عمرو بن عبيد مشغول سخن گفتن است، مردم سئوال مىكنند و او جواب مىگويد.
عمرو بن عبيد يك شمله سياهى از پشم بر كمر خود بسته و شمله ديگرى را رداى خود نموده و سخت مشغول گفتگوست.
من از مردم تقاضا نمودم كه راهى براى من باز كنند، تا خود را بدو رسانم، مردم راه دادند، من از ميان انبوه جمعيت عبور نموده در آخر آنان نزديك عمرو بن عبيد دو زانو به زمين نشستم، سپس گفتم:اى مرد دانشمند!من مردى هستم غريب، مرا رخصت مىدهى سئوالى بنمايم؟گفتبلى
گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: اى فرزند اين چه سئوالى است؟تو مىبينى من چشم دارم ديگر چگونه از آن سئوال مىكنى؟ گفتم: مسئله من همين بود كه سئوال كردم آيا پاسخ مىدهى؟ گفت:اى فرزند سئوال كن و اگر چه اين سئوال تو احمقانه است! گفتم: جواب مرا بگو گفت: سئوال كن گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: بلى
گفتم: با چشمت چه مىكنى؟ گفت: با آن رنگها و اشخاص را مىبينم گفتم: آيا بينى دارى؟ گفت: بلى
گفتم: با بينىات چه مىكنى؟ گفت: بوها را استشمام ميكنم. گفتم آيا دهان دارى؟ گفتم: با دهانت چه مىكنى؟ گفت: طعم و مزه غذاها را مىچشم گفتم: آيا گوش دارى؟ گفت: بلى گفتم: با گوشات چه ميكنى؟
گفت: صداها را گوشم مىشنوم گفتم: آيا قوه ادراك و مغز مفكر دارى؟ گفت: بلى گفتم: با آن چه مىكنى؟ گفت: با آن هر چه را كه از راه حواس بر من وارد شود تميز مىدهم گفتم: آيا اين حواس و اعضاء بىنياز از مغز و قواى دراكه نيستند؟گفت: نه گفتم: چگونه نيازمند به مغز و قواى مفكره هستند، در حاليكه همه آنها صحيح و سالمند، عيب و نقصى در آنها نيست؟ گفت:اى فرزند اين جوارح و حواس چون در واقعيت چيزى را كه ببينند يا بو كنند يا بچشند يا بشنوند شك بنمايند آنها را به مغز و قواى دراكه معرفى مىكنند، و مغز است كه صحيح را تشخيص مىدهد و بر آن تكيه مىكند و مشكوك را باطل نموده مطرود مىنمايد!
هشام مىگويد: به او گفتم بنابراين خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفريده است؟ گفت: آرى
گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه مىمانند؟ گفت: آرى گفتم:اى ابا مروان خداوند تبارك و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنكه براى آنان امامى قرار داده كه آنچه را كه حواس به صحت تحويل دهند تصديق كند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحيح اعتماد و بر غير صحيح مهر بطلان زند، چگونه اين خلق را در حيرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شك و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى كه رافع شبهه و شك آنان باشد و آنان را از حيرت و سرگردانى خارج كند معين نفرموده است؟ و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معين فرمايد تا حيرت و شك را از حواس تو بردارد؟ و...
اين روايت را نيز در بحارالانوار ج 7 ص 3 از «اكمال الدين» و «علل الشرايع» و «امالى» صدوق نقل مىكند.
از اينكه مطلبم طولاني بود عذر مرا بپذيريد اما واقعا عرض مي كنم كه تمامي مطالب را به صورت مختصر نوشتم تا سرتان درد نگيرد. و در آخر اينكه شايد من چند وقتي به صورت جدي در مناظرات شركت نكنم چون 20روز ديگر امتحاناتم شروع مي شود. البته گهگداري به وبلاگ سر مي زنم. از دوستان شيعه و سنی هم خواهش مي كنم اگر در مباحث كوتاهي هست به بزرگواريشان ببخشند و از دوستان شیعه می خواهم آن را كامل كنند و به ادامه مباحثات برسند.
با تشكر مسعود